کنار خیابان شریعتی، نزدیک تجریش روی زمین نشسته بود و سنتور میزد. گدا نبود، نوای موسیقیاش که هم از اعجاز صدای سنتور بود و هم چیرگی دستاش، پیچیده بود توی هوای مطبوع و خنک یک شب مردادی و خنکی بستنی و شیرینی خندههای قاه قاه، دلم را بدجوری هوایی کرد.
خواهم که شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو