همکارم اتومبیلاش را جلوی درب پارکینگ یک ساختمان چند طبقه پارک کرده و بود و با خیال راحت آمده بود دفتر. عصر که داشتیم با هم میرفتیم که سوار اتومبیل شویم، دیدیم که همسایهها با یک مصیبت غیرقابل وصف ماشین را چند متر به جلو هل دادهاند و این یادداشت را روی پنجره گذاشتهاند. و من چند ساعتیست که دارم به مفهوم سه نقطه آخرش فکر میکنم.
خواهم که شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو