یک گوشه پر رفت و آمد میدان هفت تیر، در بغل مادرش لمیده بود و نمیدانم به کجا، ولی خیره خیره نگاه میکرد. که عابری بگذرد و دلش به رحم بیاید و اسکناس پارهای یا سکه بیارزشی را درون کاسه بیندازد. دخترک آنقدر محو تماشا بود که دوربین من را ندید که بالای سرش گرفته بودم.
ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته