اینجا پارک جمشیدیه است و امروز ۱۹ دی ماه است. لذت سرشار بارش برف در وجودم ریشه میدواند و هزار هزار خاطره سربسته سرباز میکنند و صاحب تنهایشان را در برمیگیرند. برایش میرقصند، پا میکوبند، هی میکشند و آتش به پا میکنند تا مگر مرد دلخسته از رنجهای تاریخیاش بزند بیرون و مهربانترین آدم دنیا را، لبهای سرخش را، گونههای گلیاش را و چشمان هوسانگیزش را قدر بداند که «برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور / که بیدریغ میزند روزگار تیغ هلاک»
خواهم که شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو