وسط همین گرمایی که ارمغانش برای من عصبیت بود، کفش و جوراب را کنده بود، کنار خنکای رودخانه لمیده بود و بیخیال، آوازهای نوستالژیک میخواند. حسودیام شد. کی میشود که بند کفش به قول سهراب، به انگشتهای نرم فراغت گشوده شود، کجاست جای رسیدن ....
خواهم که شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو