اعدامي بود. جرمش قتل يک همنوع و آنقدر ماجرای آدمکشیاش ساده بود که گويا يک کابوس برايش حادث شده نه يک واقعه. با فرناز و جلال و مريم توي راهروهای دادسرای تهران ديدیم که او را میبردند. به پاهايش هم زنجير بسته بودند و اين موضوع صحنهی پيش رويمان را دلخراشتر میکرد. به من گفت؛ «عکس نگير». گفتم جوری ميگيرم که صورتت پيدا نباشد.
خواهم که شب تاری شود، پنهان بیایم پیش تو