▐ شب در کوهستان
دیروز ظهر ناگهان به ذهنم خطور کرد که شب را در کوهستان سپری کنم. در عرض کمتر از چهار ساعت، ۴ تا آدم پایه جور کردم و شب پیش را در ارتفاعات دربند به صبح رساندیم. تازه فهمیدم که کوهستان در...
ادامه
September 23, 2005 09:29 PM ■ Comments (0)
▐ ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
خیلی میشود که دستم به قلم و کاغذ نرفته. خیلی میشود که خاطراتم را ورق نزدهام. خیلی میگذرد از آخرین بار که با تو حرف زدم و برایت حرفهای عاشقانه زدم که معنی بعضیهایشان را حتی نمیدانستم. خیلی میگذرد از...
ادامه
