|
دوباره دیشب آنقدر کار داشتیم که شب ماندیم شرکت و تا صبح کار کردیم. دم سحر هم جایتان خالی زدیم بیرون و رفتیم کلهپزی و یک پرس مفصل کلهپاچه خوردیم. اول آبگوشت و نان سنگک و نوشابه، بعد یک دست پاچه و زبان و مغز مشتی باز هم با نوشابه، بعد از آن هم دو تا چای غلیظ با طعم سیب، پشت بندش چهار لیوان آب خنک و بعد هم اذان صبح. آنقدر کلهپاچه سنگین بود که فکر کنم افطار هم نتوانم چیزی بخورم. دو سال از آخرین باری که کلهپاچه خوردم میگذرد، آخرین بار هم دم سحر با دو تا از رفقا، بعد از شب ۱۹ ماه رمضان از کانون توحید زدیم بیرون و سر جمالزاده یک کلهپاچه مشتی خوردیم که البته پول خوبی هم ازمان گرفتند آن موقع. جالب این بود که سخنرانی کدیور و پاچه و مغز و زبان اصلن با هم همخوانی نداشتند و گه گیجه گرفته بودیم.
«شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پساندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما میارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟ من جوابی برای این ندارم اما فکر میکنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.» این مطلب خیلی قشنگ رو در وبلاگ انوشه انصاری دیدم. چیزی که ازش حرف زده، دقیقا دغدغه این روزهای منه. واقعا زندگی چیه جز رسیدن به رویا. البته به شدت فکر میکنم که این عقیده میتونه دستخوش تغییرات اساسی بشه. با این وجود امیدوارم که نشه. خدا کند که باز هم بشود سحر کلهپاچه بخوریم.
|