|
|
< > | |||
|
|
|||
|
سهشنبه سرکارم روی صندلی لم داده بودم که تصمیم گرفتم با sms حال و احوال علی را بپرسم. برایش نوشتم که چاکرتیم. او هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت که عازم کردستان است و دنبال یک همسفر پایه میگردد. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و در عرض ۲ ساعت، کارهای مربوط به مرخصی و پیچشهای لازم را انجام دادم و ۳ ساعت بعد توی پراید علی توی جاده بودیم. رفتیم کردستان و در سنندج هم ناصر همراهمان شد. توی هتل داشتیم مخ هم را میخوردیم که به صورت کاملن اتفاقی فروغ را با برادرش دیدیم. و به همین سادگی یک مسافرت ۳ روزهی ۵ نفره شکل گرفت. کردستان و کرمانشاه را حسابی گشتیم. بعد هم از ناصر و فروغ و ساسان جدا شدیم و الان هم من و علی توی یک کافینت در همدان هستیم و من دارم میلاگم و علی هم دارد راجع به یک موتور با تلفن حرف میزند و ایمیلاش را چک میکند. |
||||