ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

هنوز در سفرم

شنبه ۱۷ تیر ۸۵

4

سه‌شنبه سرکارم روی صندلی لم داده بودم که تصمیم گرفتم با sms حال و احوال علی را بپرسم. برایش نوشتم که چاکرتیم. او هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت که عازم کردستان است و دنبال یک هم‌سفر پایه می‌گردد. من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و در عرض ۲ ساعت، کارهای مربوط به مرخصی و پیچش‌های لازم را انجام دادم و ۳ ساعت بعد توی پراید علی توی جاده بودیم. رفتیم کردستان و در سنندج هم ناصر همراهمان شد. توی هتل داشتیم مخ هم را می‌خوردیم که به صورت کاملن اتفاقی فروغ را با برادرش دیدیم. و به همین سادگی یک مسافرت ۳ روزه‌ی ۵ نفره‌ شکل گرفت. کردستان و کرمانشاه را حسابی گشتیم. بعد هم از ناصر و فروغ و ساسان جدا شدیم و الان هم من و علی توی یک کافی‌نت در همدان هستیم و من دارم می‌لاگم و علی هم دارد راجع به یک موتور با تلفن حرف می‌زند و ایمیل‌اش را چک می‌کند.

نکته بسیار جالب این بود که در طول سفر با فمنیست‌های زیادی برخورد کردیم. در هر شهری که رفتیم چند تا فمنیست دیدیم و جالب این‌که در کل شهر هم پخش بودند و زیاد با هم کاری نداشتند. مثلا همین فروغ، تا به حال این همه فمنیست توی عمرش ندیده بود و با آن‌ها بحث نکرده بود. آن هم چه مباحثه‌هایی. طولانی و گرم.

ما تا ساعت ۳ همدان هستیم و بعد هم به سمت تهران حرکت می‌کنیم. اگر خدا خواست و عمری بود، چند تا از عکس‌های سفر را می‌گذارم توی فوتوبلاگ‌ام.

 







 


بهار تا باد چنين بادا :) ۱۸/۴/۸۵

طارمه والله خيلي خوبه.ما اينجا سه سوته تا سر کوچه هم با رفقامون نميتونيم بريم.چه برسه به مسافرت :دي ۱۷/۴/۸۵

شرتو بابا شما خيلي باحاليد! سه سوت که مي گن اينه. تازه همسفرها هم خودشون جور شدن! ۱۷/۴/۸۵

جواد سلام چه قدر خوب بود يه جايي رو هم برا معرفي خودتون ميزاشتيد . دوست عزيز در عين حرفه اي بودن خيلي آماتور عمل کرديد . ۱۷/۴/۸۵

 
Home Powered by Movable type 2.64