|
|
< > | |||
|
|
|||
|
گه بزنند به این زندگی. خسته و کوفته از دانشکده رسیدهام و دوباره باید برگردم شرکت. خواستم کلی به خودم حال بدهم. ناپرهیزی کردم و گوجه و فلفل دلمهای و و سیر را رنده کردم و رویش سه تا تخم مرغ زدم که یک املت مشتی علم کنم. سری به یخچال زدم و دیدم که نوشابه هم موجود است. دیگر چه از این بهتر. کلی هم فلفل قرمز خالی کردم روی سر املت. دیگر غذای روی میز داشت حسابی طنازی میکرد که در همین حین از موضوعی مطلع شدم که مثل پتک خورد توی سرم. نان در خانه نداشتیم. تمام کابینتها را زیر و رو کردم. اما نانی در خانه نبود. و الان حالم گرفته است. هر بار که به املت روی میز نگاه میکنم دچار یاس فلسفی میشوم. گه بزنند به این زندگی. |
||||