|
|
< > | |||
|
|
|||
|
دیروز ۲۰ دقیقه از ساعت ۴ بعدازظهر گذشته بود که به چهار راه ولیعصر رسیدم. و همان وقت که وارد شدم، فهمیدم که حدسم درست بوده است. مریم را دیدم که فاصله چندانی تا گریه کردن نداشت. هنوز اولین جملهاش تمام نشده بود که یک مامور نیروی انتظامی، شیشه بادگیر موتوری را که کنارمان ایستاده بود با ضربه باتومش شکست. گلناز موبایلش را جواب نمیداد و مریم برای گلناز نگران بود. فرناز را دیدم که فقط از من میخواست از تجمع آنها دور شوم که بازداشتم نکنند. مرد قدبلندی بود که فریاد میکشید و زنجیرش را در آسمان میچرخاند، فحاشی میکرد و دسته دختران و زنان را با ضربات زنجیر مورد حمله قرار میداد. تا نزدیکیهای مرکز با بچهها بودم و بعد به قصد خانه از آنها جدا شدم. هنوز به هفتتیر نرسیده، با علی تلفنی حرف زدم و دوباره برای دیدن علی برگشتم. حمید هم بود. رفتیم کافه تیتر و چشممان به آنجا هم روشن شد. عمده بحثمان در مورد تجمع بود که رضا هم به ما اضافه شد. چند نفر دیگر هم آمدند. گویا سیمین بهبهانی را مورد ضرب و شتم قرار دادهاند و این خیلی برای بچهها سنگین است. جالب است که همه حسرت فضای ۸ مارس سال پیش را میخورند. |
||||