جشنواره‌گردی ۴؛ عصر جمعه و صحنه جرم

بالاخره دیشب بعد از مدت زیادی که در مورد دوربین‌های مختلف تحقیق می‌کردم، با توجه به بودجه موجود و نیازهای خودم، Canon Pro1 را انتخاب کردم. رضا و علی هم همراهم بودند و حسابی از نظرات آن‌ها هم بهره گرفتم. همین‌طور با طناز هم که خودش این دوربین را دارد، تلفنی صحبت کردم و راهنماییم کرد. خلاصه ماجرای دوربین ما هم این شکلی شد. از این به بعد قاعدتا باید تغییرات محسوسی در عکس‌های فوتوبلاگ به وجود بیاید. اگر نیامد می‌شود فهمید که این دوربین بیش از نیاز من بوده است.

این چند روز به دلیل جریان فوت مادربزرگم، درگیری‌هایم خیلی زیاد شده بود و اصلا وقت و حوصله شرح را نداشتم. یک شب هم میهمان رضا بودم تا بلکه از حال و هوای روزهای گذشته بیرون بیایم. رضا هم انصافا سنگ تمام گذاشت. مسئله پشت مسئله بود که برای حل کردن می‌داد دست من تا ذهنم را به راه بیندازد. بحث‌های مختلف و رنگ‌ وارنگ هم با رضا و پدرش داشتیم که به قول بچه‌ها، همه مشکلات دنیا را حل و فصل کردیم.

به همان دلایلی که گفتم، یادداشت‌های مربوط به جشنواره‌گردی هم متوقف شده بود. بعد از آخریم یادداشتی که نوشتم، موفق شدم دو فیلم دیگر را هم در جشنواره امسال ببینم. در آخرین روز جشنواره، اول با آقا داداش، فیلم «عصر جمعه» را دیدم که البته فیلم بدی نبود. رویا نونهالی بازی خیلی کاملی کرده بود که واقعا می‌توانست (با توجه به این‌که من بازی هدیه تهرانی در «چهارشنبه سوری»  را ندیده‌ام) شانس جایزه بهترین بازیگر زن باشد. نقش اول مرد فیلم هم که فکر می‌کنم اولین حضور جدی‌اش را در سینما تجربه می‌کرد،  در سالن حضور داشت و بعد از فیلم خیلی مایل بود نظر من و مهدی را در مورد بازی‌اش بداند. نکته جالب دیگر این بود که در اواخر فیلم، سالن سینما پایتخت  به دلیل داد و فریادهای سه جوان که گویا به فیلم اعتراض داشتند، به هم ریخت و انتظامات سالن حتی نتوانست جلوی فریادهای آن‌ها را بگیرد.

بعد از ظهر هم فیلم «صحنه جرم، ورود ممنوع» را دیدم کار ابراهیم شیبانی. البته من اولین فیلم شیبانی یعنی «زهر عسل» را ندیده بودم اما «صحنه جرم ...» فیلم قابل قبولی بود. نه سعی می‌کرد حرف اضافه بزند و نه قهرمان سازی کند. یک فیلم جنایی و فقط یک فیلم جنایی، اما یک فیلم جنایی خوب. داستان باورپذیر، موسیقی متناسب، فیلم‌نامه حرفه‌ای و بازی‌های قابل قبول. تیتراژ فیلم هم کار محمدرضا شریفی‌نیا بود که انصافا قشنگ و مهیج بود و با موضوعیت فیلم هم‌خوانی داشت.

آخر شب دیشب، علی دعوتم کرد برای سفر چهار روزه به کویر مصر که خیلی دوست داشتم همراهشان باشم اما باز هم مشکلی پیش آمد و نشد که بروم. واقعیت این است که کمی هم دلم نمی‌خواست عاشورا بگذرد و از عزاداری امام حسین دور باشم.

«در نامه‌اي به وزارت بازرگاني پيشنهاد شد كه نام شيريني دانماركي به شيريني «گل‌محمدي» تغيير نام يابد.» این هم سرنوشت شوم شیرینی دانمارکی که یک عمر با عزت زندگی کرد و سر یک مسئله‌ای که به او ربطی نداشت، معدوم شد.

دیگر فکر کنم وقتش باشد که بگویم یکی از همکارانم را هم به مبارکی و میمنت، وبلاگ‌نویس کرده‌ام. «نیم‌خط» وبلاگ یک مهندس راه است، که خیلی سال است می‌لاگد اما توی دفترچه خاطرات شخصی‌اش. برای همین فکر کردم این آدم می‌تواند به همان روانی و سادگی وبلاگ بنویسد. 

«اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.» قسمت هفتم «آیا می‌دانستید»های امیر.

معرفی وبلاگ : فرهاد اصغرزاده، بعد از این‌که این همه لاگید، حالا دختر کوچولویش را هم بلاگر کرده است. دختر آقا فرهاد اسمش میناست و ۷ سال سن دارد.

عکس : ایستگاه صلواتی ویژه خواهران !!!!

February 06, 2006 11:42 PMComments (2)

نظرات :


يه مسابقه راه انداخته ام اگه برات امکان داره بهش لينک بده

امیر حسین | February 16, 2006 01:05 AM


آقا مبارک باشه... يادت باشه يه عکس توپ از من بگيري تا دوربينت بيمه بشه... راستي ماه ديگري هم مراسم دوربين خريدن براي من فکر کنم باشه....!!!

سارا | February 7, 2006 09:26 AM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]