|
|
< > | |||
|
|
|||
|
«عزیز خانم» صدایش میکردیم. تکیه کلامش پای تلفن این بود ؛ «از راه دور میبوسمت.» مردنش، مرگ قسمتی از خاطراتمان بود که با لهجه ترکیاش و نصیحتهای مادرانهاش گره خورده بود. مادربزرگمان بود. خیلی وقت بود که مریض بود و مدیگر همه مطمئن شده بودند که یکی از این روزها نفس آخر را خواهد کشید. دیشب رفتم بهشت زهرا، قطعههای جدید خیلی حال و هوای غریبانهای دارند. دستم را که گذاشتم روی خاک، سردیاش تمام تنم را گرفت. تصور گرمایی که تا دیروز پیشمان بود و امروز سردی خاک را به آغوش گرفته است، جز اشک گریز دیگری برایمان نمیگذاشت. روحت شاد باشد عزیز. |
||||