|
به خدای اگر بمیرم، که دل از تو برنگیرم / برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم
مده ای حکیم پندم، که به کار در نبندم / که ز خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیرم
نه نشاط بوستانم، نه فراغ دوستانم / بروید ای رفیقان، به سفر که من اسیرم
نه تو گفتهای که سعدی نبرد ز دست من جان / سر من فدای جانت، چو تو میکشی نمیرم |