|
|
< > | |||
|
|
|||
|
واقعیت این است که شرح را قرار بود سه روز پیش به روز کنم. یک ساعت وقت داشتم که بروم به فرودگاه و برای یک ماموریت کاری سه روزه به بوشهر سفر کنم. کلی مطلب نوشتم راجع به بحث اکرم با گلناز که البته بیشتر به یک کلکل شبیه بود. خلاصه مطلب را نوشتم و ادیت کردم و دیدم که پنج دقیقه بیشتر نمیتوانم پای نت بنشینم. تا آمدم کانکت بشوم و مطلب را پابلیش کنم، صدای مادرم از آن طرف خانه آمد که گفت؛ «سلام شهرزاد جون.» و آنچنان این جمله را غلیظ گفت که فهمیدم این مکالمه به پنج دقیقه که هیچ، به سه روز هم ختم نمیشود و باید از خیر کانکت شدن و پابلیش کردن این پست بگذرم. البته بعد متوجه شدم که در این واقعه خیری بوده و همان بهتر که من وارد بحث نشدهام. |
||||