|
|
< > | |||
|
|
|||
|
«آن شب هيجانزده بيدار ماندم تا ناگهان مادرم را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است.هوا هنوز تاريك بود، قبل از سحر، زمانيكه تاريكي كم كم جاي خود را به روشنايي ميداد و سياهي آسمان به خاكستري مي گراييد. او با ايما به من فهماند كه ساكت باشم و دستش را بگيرم. من پتوي كوچكم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم.» علی نوشته. |
||||