ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

در مراسم گنجی شرکت نداشته‌ام

چهارشنبه ۲۲ تیر ۸۴

4

«درخشان آدمی‌ست باهوش، زيرک و آگاه که هم خوب می‌داند چه می‌کند و هم خوب می‌داند چه بکند. تابلويی که بيش‌تر اهالی اين شهر از او دارند، صرفا منحصر است به وبلاگ فارسی او، حرف‌ها و نظرهای غالبا سياسی او در اين وبلاگ و حواشی اندکی از فعاليت‌های اصلی او به عنوان يک بلاگر تمام‌وقت.» مطلب رضا شکراللهی را بخوانید با عنوان «خودکشی حسین درخشان» !!!

چند وقت پیش یک بحثی را مطرح کردم در همین روزنوشت‌های وبلاگم که بعضی از بلاگرهای تازه‌کار، سعی دارند با توهین و فحاشی به بلاگرهای گردن کلفت، برای خود نامی دست و پا کنند. این حرف من به مذاق یک عده خوش نیامد. حالا ناصر خالدیان، با همان زبان همیشگی، این بحث را وسط کشیده که چگونه با وبلاگ، مردم آزاری کنیم ؟!!!!

این روزها ماجرای جدایی نوشی از جوجه‌هایش، نقل است. احساسی اگر نگاه کنیم، من هم با نوشی ابراز هم‌دردی می‌کنم و فکر می‌کنم که قانون با همه خشکی و انعطاف‌ناپذیری‌اش، باید به احساسات یک مادر احترام بگذارد. اما واقعی‌تر که نگاه می‌کنم، به نظرم می‌رسد که ما در جریان همه ماجرا و اتفاقاتی که واقعا افتاده نیستیم و انصافا باید (اگر می‌خواهیم منصفانه نظر بدهیم) برای پدر جوجه‌ها هم یک وبلاگ بسازیم تا او هم حرف‌هایش را بزند. به هر تقدیر زیاد مهم نیست که حق با نوشی است یا شوهر سابقش. من بیش‌تر نگران جوجه‌ها هستم که در هر صورت بی‌تقصیرند. نگران جوجه‌های نوشی و همه جوجه‌هایی که در کشاکش قانون و قاضی و دادگاه و مادر و پدر، گیر کرده‌اند و دوران شیرین کودکی‌شان تباه می‌شود.

داشتم سخنان احمدی‌نژاد را در روزنامه ایران مرور می‌کردم. به جمله خیلی جالبی برخوردم. مضمون جمله این است که رئیس‌جمهور منتخب، انتخاب خود را یک شگفتی تاریخی نامیده و اعلام کرده که فقط مشابه این شگفتی در دنیا، یک بار قبلا و آن هم در انقلاب ۱۳۵۷ رخ داده است که مردم در آن معادلات را عموض کرده‌اند.

پی‌نوشت : من فقط همان موها و همان صورت را می‌خواهم. حتی وقتی پوسته پوسته باشد و یا یک خال گنده، بنشیند نوک دماغت.

 







 


روزبه نوشته ات کلا خشن بود و معلوم بود نبايد دم پرت چرخيد ..ولي ما که چرخان شمع وجودتيم داداش :)) .. با حرفت درباره باباي جوجه ها هم موافقم ولي من اگر سرباز بودم امکان نداشت با باطوم تو مخ يه جوون بدبخت مثل خودم بکوبم ..امکان نداشت مي دونم که تو هم اين کار رو نمي کردي ۲۵/۴/۸۴

ادو اميدوارم يکي از آن باتوم ها بخورد توي سرت يا توي سر برادر يا پدر يا ناموست تا آن وقت ديگر مزخرف نگويي و در مورد بچه هايي که براي امثال توي نادان زندگي خودشان را به خطر مي اندازند اين جور حرف نزني. ۲۳/۴/۸۴

ريحون آقاي منصور حرف شما در مورد اينکه بايد پاي حرفهاي همسر سابق نوشي هم نشست درسته. اما اين نمي تونه توجيهي باشه براي اين عمل زشت ايشون. بچه ها رو از مادرشون پنهان کردن و نزديک يه هفته اونا رو از مادر داشتن محروم کردن ( تصورشو بکنين يه دختر سه ساله که هر شب بهانه ي مادرشو مي کنه) کاريه که به هيچ وجه توجيه نداره. آقايون چه خوششاون بياد چه نياد بچه تا يه سني به مادر خيلي بيشتر از پدر نياز داره. منظورم حضور فيزيکي مادره. اين احساس همدردي هم که الان توي وبلاگستان راه افتاده ( صرف نظر از اينکه چقدرش شعاره و چند نفر از ما در موقعيت مشابه چنين عکس العمل روشنفکرانه اي داريم يا نه) درواقع همدردي با همه ي اوناييه که تو چنبره ي نظام قانوني مردسالار اين مملکت گرفتار شدن و هر روز روحشون فرسوده تر مي شه. ۲۳/۴/۸۴

مريم حسين عزيز اين جور استدلال ها از تو بعيد است. من اصلا نمي فهمم يعني چه که آنها مجبورند و از مافوقشان دستور مي گيرند و همه اينها بخاطر يک لقمه نان است. پس وقتي هم که شکنجه مي کنند و آدم مي کشند هم ايرادي به انها وارد نيست و طفلک ها خواسته اند شرمنده زن و بچه شان نباشند.اصلا اگر بخواهيم اينطور به قضيه نگاه کنيم بيشتر جنايتکاران فقط مجري دستور مافوقشان هستند و المامور و معذور. با اين نظام کار ي ندارم. اما در دوره شاه بوده اند نظامياني که حاضر نشده اند زير بار حرف مافوق بروند و مردم را ضرب و شتم کنند و زير رگبار گلوله بگيرند و البته هزينه اش را هم داده اند. اينها هم اگر بخواهند مي توانند لااقل کمي ملايمت به خرج دهند. تا به حال ضربه باتومشان را خورده اي؟ خيلي محکمتر از آن مي زنند که فقط اطاعت دستور باشد ۲۲/۴/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64