|
|
< > | |||
|
|
|||
|
دیشب شب قشنگی بود. تا صبح نخوابیدم و یک لذت ممتد و بلورین را در تک تک سلولهای تنم جاری کردم. پنجره اتاقم باز بود. یک نسیم بهاری خنک، در آن دم سحر، تنم را نوازش میکرد و شهوت در آغوش گرفتن صبح، غلغلکم میداد. کتابخانهام از کمبود جا غر نمیزد و کولر اتاقم زوزه نمیکشید. چراغ خوابم ویزویز را کنار گذاشته بود و پایم -با آن همه غلتی که میزدم- مثل همیشه به لبه شوفاژ گیر نمیکرد. شب، شب نازنینی بود و صبحش از آن هم بهتر. نماز صبح را چسبیده به پنجره خواندم، در حالی که حواسم نبود وضو دارم یا نه. هیچ کس توی خیابان نبود. گرگ و میش بود آسمان و میان نور و تاریکی دست و پا میزد. از پنجره زنی را دیدم که آرام توی کوچه منتهی به خانه ما، قدم برمیداشت. جوان بود اما گامهایش به زنی جاافتاده میمانست. بوی عطرش تا اتاق من میرسید. پاشنه کفشهایش بلند نبود، اما قدمهایش آوای موزونی داشت. ترق ترق ترق ترق. دوست داشتم چهرهاش را ببینم، ولی وقت رکوع نمازم رسیده بود. خم شدم. «سبحان ربی العظیم و بحمده». سر که برداشتم، زن رد شده بود. |
||||