ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

ظاهر آدم ها

پنجشنبه ۱۴ آبان ۸۳

1

یک شلوار جین لیزری به پا دارد. موهایش را از پشت بسته و گردنبند طلایی ضخیمی به گردن آویخته است. بوی عطرش همه فضا را گرفته. صدا توی صحن مسجد می پیچد: «یا نور النور، یا مالک نور ... » 

زیر ژاکت سبز رنگش خزیده و گردن بندش مثل آونگ این سو و آن سو می رود. نگاهش به مفاتیح دوخته شده. صورتش را نمی‌بینم. فکر می کنم خواب است. صدا قلبم را با خودش می برد. فقط نیمه شعبان بود که چنین حالی پیدا می کردم. «اللهم انی اسئلک باسمک»

نگاهم به صفحه مفاتیحش خیره می ماند. خیس خیس شده. باور کردنش برایم سخت است اما مانند آدمی که در سردخانه لمیده، تمام بدنش می لرزد. و گردنبندش با حرکات شدیدتر این سو و آن سو می رود. پس خواب نیست. گویی از همه ما بیدارتر است. چند صفحه ای از دعا عقب است. انگار که حواسش به هیچ جا نیست. دلم تنگ می شود.


جلال افشار هيچ آداب و ترتيبي مجوي هر چه مي خواهد دل تنگت بگو ۱۴/۸/۸۳

 
Home Powered by Movable type 2.64