|
|
< > | |||
|
|
|||
|
توی دانشگاه برای خودم مشغول مطالعه بودم که از طریق یکی از دوستان با پسر آقای دکتر ولایتی آشنا شدم. نمی دانستم که در دانشگاه ما مشغول تحصیل است. خلاصه با اینکه عذادار فوت مادر بود، گپی با هم زدیم که بیشتر در حوزه کاندیداتوری پدرش برای ریاست جمهوری بود. گفت که از خیلی پیشتر قصد پدرش این بوده که در انتخابات حضور پیدا کند. گفتم به پدرش رای نمی دهم. کلی خندید و گفت مهم این است که رای بدهیم. خلاصه این طور شد که ما فهمیدیم همیان آقایی که هر روز در دانشگاه می دیدیم پسر دکتر ولایتی بوده و ما حواسمان نبوده و بنابراین از این به بعد از کنار هیچ دانشجویی الکی رد نمی شوم مبادا که پسر وکیلی یا وزیری باشد. |
||||
|
پويا سلام مجدد برايتان افلاين گذاشتم. ولي خوب باز هم ميگم:قصد من نه توهين بود نه جنگ زرگري نه جارو جنجال و نه بيرون بردن مسائل داخل تحريريه.يک درد و دل دوستانه بود و بس اون هم در وبلاگي که روزانه ۳۰ تا ويزيتور بيشتر نداره.اگر ناراحت شديد مجددا عذر ميخوام.اون مطلب رو هم پاک کردم.قبول کنيد براي من تازه کار هضمش يکخورده سخت بود ولي خوب به قول زويا پيرزاد عادت ميکنيم.... ۳/۸/۸۳ سارا.س آفتاب بر صندلي نشست.اما شب مي رسد و از جا بلندش خواهد کرد.اعتبار ما از آفتاب بيشتر نيست! ما را هم از صندلي بلند خواهد کرد.شبي که از روي برنامه جهان مي رسد!......اين دو شعر از پونه ندايي است و واقعا زيباست....موفق باشي. ۳/۸/۸۳ پويا سلام خدمت دوست عزيز.يه مطلبي درباره ي اون مقاله کاشاني تو وبلاگم نوشتم با عنوان تيغ مصلحت بر گلوي حقيقت.بعد اينکه نگفته بوديدکدوم قسمت مقاله غير مستدل بود؟بگيد تا منبعش رو به شما بگم موفق و پيروز باشيد ۳/۸/۸۳ پويا سلام خدمت دوست عزيز.يه مطلبي درباره ي اون مقاله کاشاني تو وبلاگم نوشتم با عنوان تيغ مصلحت بر گلوي حقيقت.بعد اينکه نگفته بوديدکدوم قسمت مقاله غير مستدل بود؟بگيد تا منبعش رو به شما بگم موفق و پيروز باشيد ۳/۸/۸۳ |
||||
| Home | Powered by Movable type 2.64 | |||