ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

< >

بیا به اتاقم

پنجشنبه ۲۵ تیر ۸۳

2

من مانده ام با اتاقم که دلش می خواهد وسیع بشود و بشود اندازه دنیا و جمع کند در درون خودش همه چیزهای خوبی را که می شود با آنها حظ کرد. من مانده ام با اتاقی که پر شده از رویا و پر شده از استغاثه‌هایی که انگار به هیچ کجا نمی رسد. من مانده ام و اتاقی که دارد هی تنگ‌تر می شود و می ترسم یک روز نفسم را ببّرد.

باید دنبال یک راه فرار باشم. دنبال یک پنجره که پشتش دست کم نه به یک باغ که به یک کوره راه ختم شود. باید از نو وسایلم را بچنیم و باید از نو تمام گردهای آنها را بگیرم. از نو خودم را جلا بزنم. قلبم را از روی طاقچه بردارم و دوباره نگاهش کنم و دستی بکشم بر رگ های متورمش و گرفتگی‏های بیشمارش. باید به خدا بگویم یک روز آرام به اتاقم بیاید و بنشیند و یک آفرین مرا مهمان کند.

باید تمرین کنم که ترسم را غورت دهم و بغضم را بترکانم. می روم کمی خودم را نوازش کنم، ولی نوازش تو چیز دیگریست. باید ......


باران - طعم نان خارجي و اينچنين است که قطعه آخرت را دخترکي مينوازد آرام آرام و خاک را مشت مشت رويت مي ريزند ۲۶/۴/۸۳

سارا خدايا ، از ايمان به حضورت دلتنگم ، مي خواهم بار ديگر در آغوشت بگيرم ۲۵/۴/۸۳

 
Home Powered by Movable type 2.64