▐ باغ
چرا خاطرهها ولم نمیکنند. دلم حافظهای میخواهد به قدر ماهی که هی طول تنگ را بروم و بیایم بی آنکه به هیچ خاطرهای مسلح باشم. اگر نشد پس دلم باغ فردوس میخواهد و عروسی در کوچه مجاور و اگر باز هم...
ادامه
▐ بدون دخالت دست
به پنجشنبهی کاخ نیاوراندستهایم بند استو حس لامسهامآشوبگر و آشوببه سرعت خواب و به کندی روزاز سرانگشتان تکیدهی حیرتهجوم میبرد به حفرههای خیس عرقمیان میناها و درختهادر صبحانههای مستو مستانههای صبحمیفشاردت در برمبدون دخالت دست...
ادامه
▐ و ما بیست و پنج ساله شدیم
میتونم حالا یک تیزر تلویزیونی بدم و توش بگم : با ربع قرن تجربه. منتهی در چه زمینه ای، خودمم نمیدونم....
ادامه
▐ مرداد
نگاهت آشتی ست باران ناگهان و خنکای بی وقت در میانه ی مرداد...
ادامه
