▐ با گاری سفید ...
اتومبیل نداشت. اما یک گاری سفید داشت، رنگ برف، پر از بستنی های وانیلی و شکلاتی و شاتوتی و میوهای. گاریاش را هل داده بود راسته یک خیابان یک طرفه و بیخیال، داشت ورود ممنوع میرفت. ککش هم نمیگزید...
ادامه
January 26, 2006 12:35 PM ■ Comments (4)
▐ شب روشنم
دیشب بود. وسط این همه گرفتاری و درس و مشغله، یک شب تا صبح نشستم و با تمام توانم برای هزارمین بار «شبهای سپید» داستایوفسکی را از بر خواندم. دیشب بود، به قول آغاز همان قصه رویایی؛ «شبی که...
ادامه
January 19, 2006 10:29 PM ■ Comments (5)
▐ فرهنگ شکمبارگی
زمانی که در مسکو زندگی میکردم، همسایهای داغستانی داشتیم به نام «اوزلیپاد» که هر وقت فرصتی میشد و به ایران میآمدیم، برایش یک سوغاتی وطنی میبردیم. یک بار گز بردیم، یک بار باقلوا، یک بار پسته خندان و خلاصه...
ادامه
January 18, 2006 05:04 PM ■ Comments (5)
▐ چتر داشتن یا نداشتن و سه سالگی شرح
خیلی پیشترها، وقتی که هنوز سنم را میتوانستم با انگشتان یک دست حساب کنم، فکر میکردم که چتر یک وسیله اشرافیست و فقط متمولها و ثروتمندان هستند که چتر دارند. توی خیابان هم همیشه در دلم، به آنها که...
ادامه
