▐ چشمای جدید
سلام ...چشام هنوز یه کم تار می بینن، ولی دارم کم کم خوب می شم. - زهرا خانم چشای نو مبارک ! - ممنون.خدا کنه این چشا دیگه .... - نترسیدی ؟ از اتاق عمل و اون لباسای سبز ؟ -...
ادامه
August 30, 2003 08:47 PM ■ Comments (0)
▐ یا ایتها النفس المطمئنه
سه سطر بود، آخر وصیت نامه الهی-سیاسی. یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، فادخلی جنتی.مهم نیست که تفکرات و تعلقاتم، چه دیدگاهی را در مورد من ایجاد میکنند. مهم نیست که به چه نامی...
ادامه
August 28, 2003 11:38 PM ■ Comments (0)
▐ باید خفه بشوم
باور کن که دیگر اصلا حوصله نوشتن ندارم.باید خفه بشوم و کمی فکر کنم....
ادامه
August 27, 2003 11:20 PM ■ Comments (0)
▐ آزادی
این مفهوم آزادی در کلام شهید مطهری را خیلی میپسندم. این که آزادی فردی و درونی را فراتر و مهمتر از آزادی اجتماعی و سیاسی میداند، در این زمانهی مدرن که همه چیز در سیاست و مدرنیته حل شده است،...
ادامه
August 27, 2003 10:47 PM ■ Comments (0)
▐ عشق
و عشق سوء تفاهمی است که با «متاسفم» گفتنی، فراموش میشود....
ادامه
August 26, 2003 11:08 PM ■ Comments (0)
▐ گلابی
قشنگترین قطعهای که از سهراب خواندهام همین است. که مرا هم بدجوری یاد گلابی میاندازد.بیا تا ترسم من از شهرهایی که خاک سیاشانچراگاه جرثقیل استمرا باز کن مثل یک دربه روی هبوط گلابی در این عصر معراج فولادمرا خواب کن...
ادامه
August 24, 2003 09:43 PM ■ Comments (0)
▐ مرگ
مرگ و تنها مرگ می تواند مرا به آرامشی ابدی برساند. مرگ بزرگ ترین نعمت خداست. و دریغا که کسی را معرفت آن نیست. مرگ آرامگاهی ابدی است. مرگ تولدی است دیگر، و زیستنی از آن گونه که همیشه حسرتش...
ادامه
August 22, 2003 11:50 PM ■ Comments (0)
▐ آرزویی نیست، به دادم برس
لب مرداب راكد عید امسال، ماهی بیچاره قرمز، در زندان تنگ تنگ، در آب میلولد. عید امسال لب حوض هفت سین چه سرد است و بی تو غمی عظیم و غباری جان كاه، خورشید سرد وجودم را در ربوده است....
ادامه
August 17, 2003 11:35 PM ■ Comments (0)
▐ زندگی
می گذرد. خروشان و پر سر و صدا، اما نرم و لطیف! با دست های شفافش بر سینهی خرده سنگ ها میکشد و با صدای آرام بخشش، برای قرمزهای کوچک لالایی میخواند. از فراز و نشیب زندگیاش، با قدرت شگفتی...
ادامه
August 16, 2003 01:05 AM ■ Comments (0)
▐ قاتل
در به روی پاشنه چرخید و ضجه های لولای آن، سکوت غریبانه زن را بر هم زد. اشعههای نور به درون سلول خالی از نور و تهی از امید زن تابیدن گرفت. زن که تا آن لحضه در گوشهای بین...
ادامه
August 16, 2003 12:56 AM ■ Comments (0)
▐ تلاش برای امیدوار كننده نوشتن
من با صدای یك آواز، من با ترانه یك نگاه كه هر روز تا اعماق وجودم راه دارد، مست میشوم. من حتی از نگاه پر از ظلمت و پوچی بچه مردگان هم به زیبایی برگ میروم و با فكرها و...
ادامه
August 14, 2003 10:36 AM ■ Comments (3)
▐ می خواهم بمیرم
آخر دگر چگونه پاست بدارم ای عشق، من خود ز پا در آمده ام. زخم های این شب غدار فكرها را هم پاره پاره كرده است. گل مصنوعی لب ایوان، احساس های مصنوعی، آدم های مصنوعی، فكرهای تلخ و كوتاه...
ادامه
