▐ برای کلیشه ای به نام عشق
دیروز غمش را در وجودم احساس كردم، امروز از او شادم و فردا باز اندوهگینم، عشق تكرار واژه دوست داشتن است در بیابان برهوت زندگی و تمنای رسیدن به آب حیات است در كویر خشك عقل و گلی زیبا در...
ادامه
June 29, 2003 08:30 PM ■ Comments (0)
▐ به امید زیست عاشقانه
من دریافته ام كه دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم كه آنچه هستی ما را پر معنی و شادمانه می سازد، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست....
ادامه
June 29, 2003 12:49 AM ■ Comments (0)
▐ گل قاصد
منوچهر محمد پور شعری دارد به سال ۱۳۵۲ که زیاد زمزمه اش می کنم. تو هم بخوانش شاید زمزمه اش کردی.گلکمای گل قاصدکمقلبکت غمگین استکوله بارت خالی ستسخنت رنگ عزاستزلفکت آشفته ستنفست وای چرا ..... عطر دلدار ندارد همراه ؟گلکم...
ادامه
June 26, 2003 05:08 PM ■ Comments (0)
▐ فلسفه های کودکانه
خواهر کوچولویم پرسید : مگر چند هفته پیش روز وفات پیامبر نبود ؟ حالا چند هفته گذشته و تازه تولدش از راه رسیده. چه طور می شود که تولد بعد از مرگ بیاید ؟؟از اینکه توی این موضوع درمانده شده...
ادامه
June 25, 2003 06:14 PM ■ Comments (0)
▐ انعکاس
پسر و پدری داشتند در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گیر كرد، به زمین افتاد و داد كشید: آآآ ی ی ی. صدایی از دور دست آمد: آآآ ی ی ی !! پسرك با كنجكاوی...
ادامه
June 22, 2003 11:35 PM ■ Comments (0)
▐ امان از این جناب سپانلو
دوستان ادبی می دانند که من با آثار محمد علی سپانلو و علی الخصوص ترجمه هایش مشکل اساسی دارم. بر همین اساس بعضی رفقا در بعضی جلسات پا می گذارند روی نقاط حساسیت من. دوستی در یک جمع ادبی شروع...
ادامه
June 19, 2003 01:23 AM ■ Comments (0)
▐ سیب
خاک های لباسش را تکان داد. گرد و خاک لباسش در مه کوچه گم شد. کوچه ساکت بود. دستی به موهایش کشید و زنگ خا نه را به صدا در آورد. مینا کوچولو با عجله در را باز کرد و...
ادامه
June 18, 2003 12:56 AM ■ Comments (0)
▐ تو در نماز عشق چه خواندی
در آینه دوباره نمایان شدبا ابر گیسوانش در بادبا آن سرود سرخ انا الحقورد زبان اوستتو در نماز عشق چه خواندی ؟که سال هاستبالای دار رفتی و این شحنه های پیراز مرده ات هنوز پرهیز می کنندنام تو را به...
ادامه
June 12, 2003 12:49 AM ■ Comments (0)
▐ ولایت منحصر به خداست
در مسجد حضرت یوسف (ع) بعد از نماز قدم می زدم. معمولا دور می چرخم و خوب نگاه می کنم. آدم ها را و حرکاتشان را. ناگهان نگاه منتقدم افتاد به برچسب کوچکی که روی شیشه کتابخانه چسبانده بودند. عکسی...
ادامه
