بگفت از دور شاید دید در ماه

< >

دوباره

پنجشنبه ۱۳ اسفند ۸۸

4

امروز حرفت تکونم داد. اینکه گفتی هنوز که زندگی تموم نشده و به این مفهوم که چه بسا در آینده همه چی طوری چیده شه که ما با هم باشیم مثلا.


تکونم داد نه برای اینکه ممکنه با هم باشیم یه زمانی، تکونم داد چون یادم انداخت که در دنیای احتمالات و غیرقابل پیش بینی ها زندگی می کنیم. در دنیای داستایوسکی که سر کوچه بعدی ممکنه یه کسی سر راهمون سبز شه که انتظارش رو نداریم یا به سبک اصیل تر داستایوسکی، یه شب برگردیم خونه، خسته برگردیم خونه، و کسی اونجا باشه که انتظارش رو نداریم و اومده که درباره یه مساله مهم باهامون حرف بزنه.


مرسی برای این یادآوری. آره دنیای پیش بینی پذیری نیست.


- این پست بعد از چند ماه، یعنی که دوباره می خواهم اینجا را به روز کنم. با لباس جدید و یه کمی حوصله تازه.

 







 


صبا قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است ۱۷/۱۲/۸۸

مرضیه آی لاست یو ۱۵/۱۲/۸۸

رضا سلام داداش.چه حالی دادی برگشتی هااااا ۱۳/۱۲/۸۸

پرستو چرا راه دور می‌ری؟ تا روسیه رفتی و برگشتی؟ به همین هشت ماه پیش فکر کن. کدوم‌یک از اتفاق‌هایی که برامون افتاده و کلی تجربه گذاشته روی دل‌مون پیش‌بینی‌پذیر بودن؟ ۱۳/۱۲/۸۸

 
Home Powered by Movable type 2.64