|
دختر لوندی که از کنار پنجره رد شد را برانداز کرد. چشمچرانیاش مشنگانه بود.
روی نیمکت بی دسته و لق لقی جابجا شد و گفت : خوابهای من همه دایرهایاند با رنگهای آشفته موهوم.
این را گفت و دستش را کشید روی شیارهای میز. روی حروف اسمهای یادگاری. عینها، سینها، الفها و حروف نامفهوم و پیچ پیچی بیمنظور.
- باقیاش مثل یک کار اداری بی سر و ته است توی ثبت احوال. یک تقلای بینتیجه و مصمم و آخر سر دوباره دایرهای مثل خم رنگرزی.
بعد انگشتش را حرکت داد روی قسمتهای صاف و صوف میز. حرکتهای گنگ و الکی پلکی. مثل پیشبینی شیارهای دور. و دوباره در سکوت گود اتاق، روی صندلی لق لقیاش جابجا شد. |