▐ چهره اندوهگین من
"چهره ی اندوهگین" من داستان کوتاهیست از هاینریش بل که یک دوست خواندناش را به من سفارش کرد. طنز تلخ قصه و سادگی روایت آن باعث شد که آنرا اینجا بگذارم. شاید خواندن این قصه پنج دقیقهای زمان ببرد. بخوانیدش، ضرر نمیکنید.
هنگامی که در بندر ایستاده و سرگرم تماشای کاکایی ها بودم ، چهره ی اندوهگین من نظر پاسبانی را که در آن حوالی گشت داشت ، جلب کرد. من در آن جا محو پرواز پرندگانی بودم که برای یافتن طعمه بیهوده با شتاب تمام به سوی آسمان اوج می گرفتند و سپس با همان سرعت فرود می آمدند. بندر به صورتی مخروبه درآمده بود. رنگ آب به سبزی می زد و سطح آن را لایه ای از روغن کثیف پوشانده بود که در آن هرگونه آشغالی شناور بود. در بندر کشتی ای دیده نمی شد ، بالابر ها زنگ زده و انبارهای کالا از بین رفته بودند. به نظر می رسید که حتی موش های صحرایی هم بناهای دود زده ی اسکله را ترک گفته اند. همه جا ساکت بود. سال ها بود که ارتباط با خارج قطع شده بود.
من کاکایی خاصی را در نظر گرفته بودم و به پرواز او دقت می کردم. او مانند پرستوی وحشت زده ای که توفان را پیش بینی می کند ، بیشتر نزدیک سطح آب پرواز می کرد، تنها گاهی به خود جرات می داد که هیاهو کنان به سوی آسمان اوج گیرد تا به کاکایی های دیگر بپیوندد و با آنان همراه شود. در این حال تنها آرزویم این بود که تکه نانی می داشتم ، آن را خرد می کردم و پیش آن ها می ریختم. دلم می خواست در مسیر پرواز های ناهمگون کاکایی ها نقطه ی سفیدی را به عنوان مقصد تعیین می کردم که به سوی آن پرواز کنند. مایل بودم که با ریختن تکه نانی پیش این پرندگان غوغاگر در پرواز ناهاهنگ آنان نظمی به وجود آورم . می خواستم آن ها را مانند طناب هایی که آدم با دست می کشد و شکل می بخشد ، در نقطه ای گرد هم بیاورم. اما من هم مانند آن ها گرسنه بودم. من هم خسته بودم. با وجود این و با وجود غمی که در دل داشتم ، باز احساس خوشبختی می کردم. ایستادن در بندر ، در جیب کردن دست ها ، تماشای کاکایی ها و سرشار شدن از اندوه ، این ها همه دلپذیر بود.
اما ناگهان دستی آمرانه روی شانه ام قرار گرفت و صدایی گفت:" با من بیایید." ضمناً صاحب دست کوشید که شانه ام را رها نکند و مرا با زور به سوی خود بچرخاند.
مقاومت کردم ، دست را از روی شانه ام کنار زدم و به آرامی گفتم:" شما دیوانه اید."
شخصی که هنوز پشت سرم ایستاده بود ، گفت:" هم قطار ، بهتان هشدار می دهم."
در جواب گفتم:" چه فرمایشی می کنید، آقا."
با خشم و با صدای بلند گفت:" آقایی وجود ندارد ، ما همه هم قطار هستیم."
بعد به من نزدیک شد ، مرا از پهلو نگاه کرد و من ناگزیر شدم که نگاه جولان ده خوشبختم را از دوردست فرا بخوانم و در چشم های بی روح او فرود بیاورم. پاسبان قیافه ای جدی داشت و به گاو وحشی ای می ماند که سال هاست چیزی جز قانون نشخوار نکرده است.
خواستم سر صحبت را باز کنم . گفتم:" آخر به چه دلیل ..."
گفت:" دلیلش کافی است: قیافه ی غمگین شما."
خنده ام گرفت.
نخندید. خشمش واقعی بود. ابتدا فکر کردم که چون نتوانسته است هیچ ملوان مست ، هیچ دزد و هیچ آدم فراری ای را توقیف کند ، حوصله اش را سر آمده است. اما اکنون می دیدم که مسئله خیلی جدی تر از آن است.او واقعاً می خواهد مرا توقیف کند.
" با من بیایید..."
با خونسردی پرسیدم:" به چه دلیل؟"
اما پیش از آم که به خود بجنبم ، مچ دست چپم در زنجیر نازکی چفت افتاده بود. در این لحظه دریافتم که بار دیگر قافیه را باخته ام. برای آخرین بار به سوی کاکایی هایی که در آسمان زیبای خاکستری رنگ جولان می دادند ، نگاه کردم و کوشیدم که با یک حرکت سریع خودم را به داخل آب پرتاب کنم . برای من غرق شدن در آن مایع کثیف مطبوع تر از آن بود که در محوطه ی دور از چشمی به دست گروهبان ها خفه یا دوباره زندانی شوم. اما پاسبان با یک حرکت تند چنان مرا به سوی خود کشید که دیگر راه گریزی نماند.
بار دیگر پرسیدم:" آخر به چه دلیل؟"
" طبق قانون شما مجبورید که احساس خوشبختی کنید."
صدایم را بلند کردم:" اما من که احساس خوشبختی می کنم."
سرش را تکان داد:" پس آن قیافه ی غمگین چه...؟"
گفتم:" اما این قانون خیلی جدید است."
" ولی سی و شش ساعت از تصویبش می گذرد. و شما می دانید که هر قانونی بیست و چهار ساعت پس از اعلام قابل اجراست."
" اما من که این قانون را نمی شناسم."
" این دلیلی برای فرار از مجازات نیست. پریروز آن را اعلام کرده اند ، آن هم از همه ی بلندگوها ، در تمام روزنامه ها، و به همه ی آن هایی که..." در این جا نگاه تحقیر امیزی به من کرد و ادامه داد:" و به همه ی آن هایی که از فیض داشتن روزنامه و رادیو بی بهره اند ، به وسیله ی اعلامیه هایی که هواپیماها روی خیابان های مملکت ریخته اند ، اطلاع داده شده است. بالاخره به زودی معلوم می شود که شما سی و شش ساعت آخر را کجا گذرانده اید ، رفیق."
بعد مرا به دنبال خودش کشید. حالا تازه حس می کردم که هوا سرد است و من پالتویی ندارم. حالا تازه به درستی متوجه گرسنگی ام شده بودم و معده ام شروع کرده بود به سر و صدا کردن. حالا تازه به یاد آورده بودم که کثیف و اصلاح نکرده و ژولیده ام و قوانینی هست که طبق آن ها هر شهروندی ناگزیر است که تمیز ، اصلاح کرده ، خوشبخت و سیر باشد. پاسبان مرا مانند مترسکی که او را به جای دزد گرفته اند و باید سرزمین رویاهایش را در کنار مزرعه ترک گوید ، به جلو انداخت.
خیابان ها خلوت بودند و راه کلانتری دور نبود. ولی من با وجود این که می دانستم که آن ها خیلی زود دوباره دلیلی برای توقیفم پیدا خواهند کرد ، باز دلم سخت گرفته بود. ناراحتی ام بیشتر از آن جهت بود که پاسبان مرا از محل هایی می برد که به جوانی من تعلق داشت و من در صدد بودم که پس از که پس از تماشای بندر به دیدنشان بروم ، باغچه های پر از بوته ای که در عین بی نظمی ، زیبا ، و راه هایی که پر از علف های خودرو بودند. اما حالا همه ی این ها طبق نقشه تمیز شده و به شکل های چهار گوش در آمده و برای واحد های نظامی مرتب شده بود که وظیفه داشتند روز های دوشنبه ، چهار شنبه ، و شنبه در آن جا رژه بروند. تنها آسمان مانند گذشته بود و هوا مثل آن روز هایی که خاطر من سرشار از رویا بود.
حتی به نظرمی رسید که به پاره ای از می فروش ها اجازه داده شده بود که "نشان باده خواری" را جلو در،در معرض نگاه رهگذران بگذارند. نشان مزبور ظرف آبجوخوری ای بود از جنس حلبی و با حاشیه های سه رنگ:قهوه ای روشن-قهوه ای تیره-قهوه ای روشن، یعنی رنگ های ملی.مسلماً آن دسته از آنان در لیست رسمی آبجوخورهای روز چهارشنبه نام برده شده بود و از موهبت نوشیدن آبجو در روزهای مزبور برخوردار می شدند،از شادی سر از پا نمی شناختند.
آثار تحرک در چهره ی همه ی مردمی که ما به آنها بر می خوردیم ،به گونه ی غیر قابل انکاری نمایان و هاله ای از سخت کوشی آنها را فرا گرفته بود. این امر به ویژه هنگامی محسوس تر بود که چشم آنان به پاسبان می افتاد. آنها در این حالت تندتر راه می رفتند و قیافه ای که حاکی از رضایت کامل آنان، از انجام وظیفه بود به خود می گرفتند.زن هایی که از فروشگاه ها بیرون می آمدند،می کوشیدند به صورت های خود حالتی از شادی بدهند که از آنان انتظار می رفت.علت آن دستوری بود که طبق آن باید در چهره ی زن خانه داربه سبب وظیفه ای که انجام می دهد، شادی او منعکس شود. و وظیفه ی زن خانه دار این است که با دست پخت مطبوع خود کارگر دولتی را شب ها سرحال نگاه دارد.
اما تمام این مردم با مهارت راه خود را از کنار ما کج می کردند، به طوری که هیچ یک از آنها ناگریز نمی شد با ما روبرو شود. آنها هنوز به ما نرسیده در گوشه ای ناپدید می شدند. هر کسی می کوشید که یا به سرعت وارد فروشگاهی شود و یا سرنبش ها مسیر خود را تغییر دهد. شاید افرادی هم بودند که وارد خانه ای ناشناس می شدند و آن قدر پشت در آن وحشت زده انتظار می کشیدند تا صدای پای ما دور شود.
تنها یک بار، آن هم هنگامی که ما از چهارراهی عبور می کردیم،با مرد مسنی مصادف شدیم که من روی سینه اش نشان مخصوص معلمان مدرسه را دیدم. برای او دیگر ممکن نبود که راهش را کج کند. به ناچار، پس از آن که ابتدا طبق مقررات به پاسبان ادای احترام نمود (یعنی به نشانه ی تسلیم محض سه بار با کف دست بر سر خودش می کوبید)، سعی کرد که به وظیفه ی قانونی خود عمل کند، وظیفه ای که از او الزاماً میخواست که سه بار به صورت من تف کند، و مرا "خوک خیانت کار" بنامد. او خوب نشانه گرفت. اما هوا گرم بود و گلوی پیرمرد حتماً خشک، چون تنها چیزی که به من اصابت کرد مایع جزیی و نسبتاً رقیقی بود که من آن را-بر خلاف مقررات- بی اختیار با آستینم پاک کردم. اما پاسبان در اینجا اردنگیای به تهی گاهم زد و با مشت به وسط ستون فقراتم کوبید.سپس با لحن آرامی گفت:"مرحلهی ۱" که معنی اش این است: خفیف ترین نوع مجازات به وسیله ی پلیس.
معلم با شتاب از آنجا دور شد.خوشبختانه ما اکنون به کلانتری رسیده بودیم . در همین لحظه صدای آژیر ها بلند شد و مژده داد که در لحظات بعد هزاران هزار شهروند به خیابان ها خواهند ریخت ، هزاران هزار آدم با چهره هایی که در آن ها آثار خوشبختی – البته به صورت خفیف- نمایان خواهد بود.( دستور داده شده بود که مردم هنگام پایان کار شادی چندانی از خود نشان ندهند ، چون این امر ثابت می کند که کار نوعی زحمت است . در ازا می بایست موقع شروع آن نشاط زیادی حکم فرما باشد ، پایکوبی باشد و آواز.) و همه ی این مردم باید به صورت من تف می کردند. اما صدا ، صدای آژیر هایی بود که پایان کار ، بلکه ده دقیقه پیش از آن را اعلام می کردند، چون هر کسی موظف بود که ده دقیقه ی آخر را وقف شستشوی دقیق خود کند. و این کار طبق شعار رئیس کنونی دولت انجام می گرفت که " خوشبختی با صابون"
کنار در عظیم و سیمانی کلانتری محل دو مامور پاس می دادند که البته هنگام ورود من " نوازش های بدنی " لازم را در حقم معمول داشتند. یعنی با قنداق تفنگشان محکم به گیجگاهم کوفتند و با لوله های هفت تیرشان ضرباتی به استخوان ترقوه ام وارد آوردند. و این کار طبق مقدمه ی ماده ی یک قانون مدنی انجام گرفت که می گوید:" برای هر پلیسی هر متخلفی ( منظورشان فرد توقیف شده است) در حکم زور به معنی مطلق آن است. اما اگر ماموری فرد متخلفی را دستگیر نمود، حق چنین تعبیری ندارد ، چون در چنین موردی افتخار اجرای تنبیهات بدنی لازم را هنگام بازپرسی خواهد یافت." خود ماده ی یک قانون مدنی دارای مضمون زیر است:" هر پلسی مجاز است هر کسی را که خواست مجازات کند ، اما موظف است هر کسی را که جرمی مرتکب شده است ، به کیفر اعمالش برساند. برای شهروندان برائت از مجازات وجود ندارد ، فقط امکان دچار نشدن به آن هست."
ما اکنون از راهروی دراز و بی روحی می گذشتیم که پنجره های زیاد و بزرگی داشت . آن گاه خود به خود جلوی ما دری باز شد، چون در این فاصله پاسداران ورود ما را اطلاع داده بودند. در آن روز ها - از آن جایی که مردم همه خوشبخت ، مطیع و منظم بودند و هر کسی می کوشید که خود را با همان مقدار صابون مقرر شده نظافت کند – ورود یک فرد متخلف ( دستگیر شده) حادثه ی بزرگی به شمار می آمد.
وارد اتاق تقریباً خالی ای شدیم که فقط یک میز تحریر ، یک تلفن و دو صندلی داشت.من می بایست در وسط اتاق بایستم . پاسبان کلاهش را برداشت و نشست.
ابتدا سکوتی حکم فرما شد و حادثه ای اتفاق نیفتاد. آن ها همیشه همین گونه عمل می کنند ، و این بدترین نوع است. حس می کردم پوست چهره ام لحظه به لحظه جمع تر می شود. خسته و گرسنه بودم. حالا دیگر واپسین اثر شیرینی غم ساعتی پیش نیز از بین رفته بود ، زیرا اکنون در یافته بودم که باز قیافه ام را باخته ام.
پس از لحظاتی چند ، مردی بلند قامت و رنگ پریده وارد اتاق شد که اونیفورم قهوه ای رنگ بازپرس های مقدماتی را به تن داشت. او بدون این که حرفی بزند سر جایش نشست و به من چشم دوخت :
" شغل؟"
" شهروند عادی."
" تاریخ تولد؟"
" اول ژانویه ی هزار و نهصد و ...یک."
" آخرین شغل؟"
" زندانی."
هر دو به هم نگاه کرند.
"تاریخ آزادی و محل زندان؟"
" دیروز ، ساختمان دوازده ، سلول سیزده."
"مجازات برای اقامت در ...؟"
" پایتخت ."
" حکم آزادی؟"
از جیبم حکم آزادی ام را بیرون آوردم و به او دادم . او ورقه ی مزبور را به کارت سبز رنگی که اظهارات مرا روی آن می نوشت ، منگنه کرد و ادامه داد :
" جرم دفعه ی پیش ؟"
" قیافه ی بشاش."
هر دو به هم نگاه کردند.
بازپرس مقدماتی گفت:" توضیح."
توضیح دادم :" دفعه ی پیش قیافه ی بشاش من در روزی که دستور داده شده بود سوگواری عمومی باشد – یعنی در روز مرگ رئیس دولت- توجه پلیس را به خود جلب کرد."
" مدت محکومیت؟"
" پنج سال."
" انظباط؟"
" بد"
" دلیل ؟"
" میل کم به کار ."
" تمام شد."
بعد بازپرس مقدماتی از جایش بلند شد ، به سمت من آمد و با یک ضربه سه دندان میانی جلویم را در هم شکست. این نشانه ی آن بود که من باید به عنوان مجرم با سابقه مشخص شوم. و این مجازات شدیدی بود که انتظارش را نداشتم. سپس بازپرس مقدماتی اتاق را ترک کرد . پس از او جوان فربه ای که اونیفورم قهوه ای رنگی به تن داشت ، وارد اتاق شد. او بازپرس بود.
آن ها همه مرا یکی پس از دیگری کتک زدند ؛ بازپرس ، بازپرس ارشد ، سربازپرس ، قاضی مزحله ی نخست ، قاضی مرحله ی نهایی. و ضمن همه ی این کتک خوردن ها پاسبان هم تمام تنبیهات بدنی را – به همان صورت که قانون مقرر کرده بود – در مورد من اجرا می کرد. بعد مرا به جرم داشتن چهره ی اندوهگین به ده سال زندان محکوم کردند ، هم چنان که پنج سال پیش از آن مرا به دلیل داشتن چهره ی بشاش به پنج سال زندان محکوم کرده بودند.
اما من باید سعی کنم که این بار دیگر چهره ای نداشته باشم. البته این به شرطی است که بتوانم ده سال آینده را در لوای شعار " خوشبختی و صابون" تاب بیاورم و زنده بمانم....

