روزی از نو


توی قهوه‌خونه، به اوستا بی تفاوت گفتم : لطف می‌کنید یه بطری آب معدنی ؟!

رفت و یک پارچ آب و یک لیوان آورد و گفت : ما اینجا آب نمی‌فروشیم.

هیچ هیجانی نیست. اینجا توی یکی از هتل‌های شیراز نشسته‌ام و با فریبا ایمیل‌های غمگین می‌خوانیم. پولت را، کوفتت را، زهر مارت را می‌فرستم.

چه اسم خوبی گذاشته‌اند روی نوروز که روز ار نو و روزی از نوست.


March 20, 2008 03:46 PM

[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]