دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

< >

کارگر شهرداری

چهارشنبه ۲ اسفند ۸۵

همیشه از اول مهر متنفر بودم. همه چیزش خوب بود، فقط این سول احمقانه معلم‌ها بود که همه مزه‌های خوب اول مهر را از سرم می‌پراند.

نمی‌دانم چه اصراری بود که معلم‌ها دوست داشتند روز اول مهر، از شغل پدر بچه‌ها سر در بیاورند. و همین‌جایش بود که من را اول مهر متنفر کرده بود. دلم می‌لرزید وقتی سرافکندگی تو را می‌دیدم، موقعی که شغل پدرت را می‌گفتی. حالم به هم می‌خورد از پچ پچ بچه‌های احمق کلاس که کم هم نبودند. دروغ هم بلد نبودی. اصلن نمی‌دانم چرا دروغ توی کتت نمی‌رفت.

کلاس اول دبستان نمی‌شناختمت اما کلاس دوم که شدیم، یک روز قبل از اول مهر هول داشتم بابت این سول بی‌دلیل معلم و سر افکندگی تو. دوستم بودی خوب. طاقت سرشکستگی‌ات را نداشتم.

تا این‌که کلاس سوم، دیگرعقلم می‌رسید. روز اول مهر آمدم و نشستم کنار دستت. محسن هم بچه بامرامی بود، هماهنگ کردم که او هم کمک کند. محسن هم به حمزه و علی طوطی گفت و قرار شد شغل پدرهای همه ما با شغل پدر تو یکی باشد روز اول مهر.

و وقتی آقای جان‌فشان همان سوال احمقانه معلم‌های دیگر را پرسید، اگر درست یادت باشد، اول حمزه بلند شد. سرش را بالا گرفت و گفت ؛ "کارگر شهرداری".

بعد علی طوطی و محسن. بعد هم من. یادم هست که آن سال سرت را پایین نگرفتی وقتی که شغل پدرت را می‌گفتی. و یادم هست که آن سال، پچ پچی هم از بچه‌ها بلند نشد.


 
Home Powered by Movable type 2.64