The Wind That Shakes the Barley


پریشب فرصت شد و «The Wind That Shakes the Barley»، آخرین اثر Ken Loach را برای بار دوم دیدم. اگر بگویم شاهکار است، اغراق نکرده‌ام. فقط فیلم نبود. بریده‌ای بود از زخمی عمیق، درست به عمق گنگی‌اش. بازی Cillian Murphy فوق‌العاده بود. آن نفس‌نفس‌های دم تیرباران، گفتم که فیلم نبود.

ماجرای زندگی ایدئولوژیک که آدمی همه چیزش را در آن فدای یک هدف عالی می‌کند. حالا آن هدف عالی می‌تواند آزادی ایرلند باشد، شهادت باشد، پیروزی حق بر شمشیر باشد و خیلی مفاهیم دیگر که قطعا در تاریخ هر ملتی، نمونه‌هایی مشابه دارند. زندگی ایدئولوژیک مختصاتی دارد و ارزش‌هایی برای پیروانش ایجاد می‌کند که به موجب آن‌ها، خیلی ارزش‌های دیگر رنگ می‌بازند. مثلن شاید در سکانس نهایی، تدی می‌توانست فرمان آتش به سوی دیمین را صادر نکند. یا شاید خود دیمین که درس خوانده بود برای زنده نگاه داشتن آدم‌ها، می‌توانست به قلب کریس شلیک نکند. اما همه چیز فدای آزادی ایرلند شد. همان چیزی که دیمین قبل از اعدام انقلابی کریس، به آن اشاره کرد و گفت ؛ «امیدوارم ایرلندی که برایش می‌جنگیم، ارزشش را داشته باشد.»

این‌که واقعا آن ایرلند و آن آزادی، ارزشش را داشت یا نه، سوال سختی بود که تا پایان هم جواب مشخصی پیدا نکرد. سوالی که سیند در لحظه رسیدن خبر اعدام دیمین به آن می‌اندیشید و شاید تدی در هنگام صدور فرمان آتش به قلب برادرش.

زندگی ایدئولوژیک که زیربنای اکثر انقلاب‌ها و مبارزات انقلابی رادیکال در تاریخ جهان بوده است، چگوآرایی زندگی کردن و  به سبک دیمین در یک سحرگاه پر سوال مردن. گرچه دیمین در همان سکانس ماقبل نهایی با اعتماد به نفس به سمت جوخه می‌رفت و اگرچه سعی می‌کرد در نامه‌اش خطاب به سیند، خود را مطمئن از راهی که رفته است نشان دهد، اما مثل روز روشن بود که ابهام در وجودش قلیان می‌کرد. لااقل بابت جمله‌ای که از دن شنیده بود که ؛ «این‌که بدانیم با چیزی مخالفیم، ساده است اما این‌که بدانیم چرا مخالفیم، دشوار.»

قصدم تحلیل فیلم نیست. انصافا هم هر چه مدل کن لوچ به مدل‌هایی که من می‌شناسم و با آن‌ها زندگی کرده‌ام نزدیک باشد، باز هم ایدئولوژی دینی با ایدئولوژی ملی و حتی انسانی قابل مقایسه نیست. شاید غایت هدف ایدئولوژیک دن و تدی و دیمین و سیند و همه رفقایشان، وزش باد صلح باشد بر مرغزارهای ایرلند آزاد اما این‌ها هرگز جای ایدئولوژی‌ای را نمی‌گیرند که لایه‌ای از رستگاری و زندگی خداگونه را در پس خود دارد. وزش باد بر مرغزارها، هرگز نمی‌تواند مدل مشابهی باشد برای « ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم». برای همین هم هست که تاریخ ما و اطراف ما پر است از تدی و دیمین و سیند. چرا راه دور، پدر خودم، پدر رضا، پدر علی و خیلی‌های دیگر.

نقطه زهردارش هم این‌جاست که در مدل‌های ملی و انسانی، اگر به خودت بیایی و ببینی که سرکار رفته‌ای، یا به انحراف آمده‌ای، فقط چیزهایی که از دست رفته مهم هستند. اما در مدل مذهبی، اگر به عقب بنگری و یک لحظه حس پشیمانی کنی، تمام باورها و ایمان محکمت از دست رفته است. و اصلن مگر یک آدم چیست غیر از همین باورها. یاری حقیقت تمام برای احیای حقیقت‌های ریزتر که ناگهان به حقیقی بودن تمامشان شک می‌کنی. مثل فرمان حمله است به خاکریز خالی از دشمن.

و تشکیک در آن لحظه انسان کش فاجعه ساز، مثال کسی که تا صبح نماز شب خواند، سپیده می‌فهمد که قبله یک سوی دیگر بوده است. ساعت دیر زنگ می‌زند و گذر به وقفه می‌افتد، چه وقفه‌ای، چه وقفه‌ای ...

صبح که می‌رسد به بام پرواز، پرستوها رفته‌اند به قیلاق، یک جایی بهتر از ییلاق و جایی بهتر از قشلاق، که ما می‌شناختیم. تفال می‌زند به حالت ابروی شاید معشوقه‌ای که نه خشنود است نه نومید.

این‌ها که حرفش را زدم، فقط حرف نیست. شعر نیست. یک روایت دردناک است و از آی که نویسنده با صرف ذره‌های جانش قصه را شکل می‌دهد و با تولد داستان خودش می‌میرد.

تلفن بود که زنگش فکرم را گسیخت و من رفتم برای کاری که هیچ کاری نبود و به جایی که هیچ جایی نبود و پایم گیر کرد به لب جوی آبی که مرا برد تا روزنامه‌فروشی و خبری متحیرم کرد و خبری گیجم کرد و خبری مشتاقم کرد و هولم داد توی دیگ حلیم هول‌هولکی سحری روزه‌ای که تا همین الان که این‌جا ایستاده‌ام، افصار نشده است.

رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش

شهری متحدثان حسنت
الا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش

ای خواجه برو به هرچه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش

سعدی همه ساله وعظ مردم
می‌گوید و خود نمی‌کند گوش *

فیلم، نصفه و نیمه حکایت ماست، حکایت کسانی که صدها بلیط خریدند برای بردن بخت‌آزمایی، آن بنده خدایی برنده شد که اصلا ثبت نام هم نکرده بود. همان کسی که یک روز جوک‌اش را ساخته بودیم. حکایت ماست و پیچ‌و‌خم راهی که ته ندارد.

November 13, 2006 09:52 AM

[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]