▐ هوار هوار نور سفید
چشم چشم را نمیبیند. تنهایم انگار اما بوی بدنهای عرق کرده را به وضوح میشنوم. همه بوها آشنا. حاجآقا بهارلو مثل همه شبهای بیست و یکم، صدایش گرفته است. از کاسههای شیر، از مظلوم اول، چشمانام تارند. گیجم، مثل همه شبهای قدر، مثل همه جوشنهایی که شنیده و خواندهام؛ «یا دلیل المتحیرین، یا غیاث المستغیثین، یا جار المستجیرین، یا مجیب الدعوه المضطرین ... سبحانک یا لااله الا انت»
عاشق دعای جوشنام. بیش از هر دعایی جوشن را دوست دارم. فقط صدا کردن خداست به هر نامی که دلت رضا میدهد. به هر صفتی از خدا که حس میکنی در آن وقت بیشتر باورش داری. عاشق صدای جوشنام وقتی حاج آقا بهارلو میخواندش، با همان صدای گرفته و خش دارش. و آن وقت ریسه میروم که میتوانم پیشبینی کنم، کیلید میکند روی نوای «اللهم انی اسئلک باسمک» و آنقدر فریادش میکند تا انگار که خدا دلش گیر میکند به لوتی گری بهارلو و جوابش را میدهد که آن طور از خود بی خود میشود.
سینه زنها را میشناسم، همه را. نای برخاستنام نیست. یله شدهام گوشه شبستان، مثل پاتیلهای یک تاغار عرق سگی خورده. میخواهم بگویم، اما نمیدانم چه چیزی را. «یا من یعلم مراد المریدین، یا من یعلم ضمیر الصامتین، الغوث الغوث، خلصنا من النار یارب ...»
بین خواب و بیداریم. همه چیز را میبینم و میشنوم اما انگار صداها و آدمها مثل یک نسیم خوشایند میوزند. جایی بین بودن و نبودن. خودم را میسپارم به صداها و بوها. نعشهام. «یا نور النور، یا منور النور، یا خالق النور، یا مدبر النور، یا نور کل نور .... »
چشمهایم به سختی میسایند روی هم تا به نور محیط عادت میکنند. کسی نیست توی شبستان. نور میپاشد از پنجرهها توی صحن. کسی نیست. سینهزنها نیستند. عکس حاجی بهارلو گوشه شبستان است با هوار هوار نور سفید خوش رنگ و یک پارچه مشکی کوچک که کشیدهاند دور قاب عکس. کسی نیست توی شبستان. منم و حاجی بهارلو و رقص نورهای صحن شبستان. و زمزمه خشدار و مردانه حاجی که هنوز توی صحن است ؛ «اللهم انی اسئلک باسمک ...»

