دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

< >

کچلیسم و اعتبار اجتماعی

شنبه ۱۵ مهر ۸۵


یادم هست که زمان دبستان رفتن ما، مجبورمان می‌کردند که موهای سرمان را از ته ماشین کنیم. آن وقت‌ها مادرم خیلی تاکید داشت که من هیچ وقت کچل نشوم و خیلی هم سر این مساله مقاومت کرد و جلوی ناظم و مدیر ایستاد. خلاصه این‌طوری شد که من از کودکی تا الان هیچ وقت کچل نشده بودم. موهای خانواده ما هم کلهم اجمعین رشد خفنی دارد و خرج آرایشگاه حسابی بالاست.

هیچ دلیلی هم نداشت. یک نیمه شب تصمیم گرفتم موهای سرم را با تیغ بتراشم. تیغ را برداشتم و با این‌که بی تجربه هم بودم، ولی انصافا تمیز درآوردم. خلاصه وقتی کچل کچل شدم، دوش گرفتم و خوابیدم.

فردا صبح اهالی خانه کف کردند وقتی من را با آن سر و شکل دیدند. مادر می‌گوید که چندش آور شده‌ام. پدرم می‌گوید شبیه قالتاق‌ها شده‌ام. برادرم هم مثل همیشه تیر خلاص را می‌زند و می‌گوید که زشت بودم و زشت‌تر شده‌ام. این چند وقت هم شده‌ام سوژه رفقا و اقوام و همه به نوعی روی کچلی من بحث می‌کنند. به یک مسئه خیلی جالب هم رسیدم و آن این‌که کچل بودن یا بهتر بگویم تاس بودن، اعتبار اجتماعی را به شدت کاهش می‌دهد. یعنی ملت روی کچل‌ها حساب زیادی باز نمی‌کنند.

چند روز پیش که برای مسئله‌ای به یک شرکت رفته بودم، مدیر عامل شرکت صراحتا از من پرسید ؛ «شما چرا کچلید ؟!!!» و حتی زنگ زد به شرکت خودمان و مطمئن شد که من نماینده آن شرکت هستم. شاید باور نمی‌کرد که یک کچل درس مهندسی خوانده باشد. یک نکته جالب دیگر این بود که دو بار ایست و بازرسی بسیج اتومبیل‌ام را متوقف کرده و حسابی گشته. دوستانم توی دانشکده و حتی استادها هم نگاه ناجوری دارند. بیشترین واکنشی که در دانشگاه دریافت کرده‌ام، پس گردنی‌های محکمی‌ست که می‌خورم. خلاصه این روزها واقعا با کچل‌ها احساس هم‌دردی می‌کنم.

پی‌نوشت : عکس از خودم، سایه خودم، بزرگراه قزوین رشت.


 
Home Powered by Movable type 2.64