▐ یادوار
به من نگاه کن
نگاه نازنین تو برای من
یادوار آن گلی ست
که نامش از یاد رفته است
همان گلی که هر پرش
مساوی مساوی
میان زنبورها
پخش می شود
همان گلی که از زمین
برای التهاب عاشقانهای
سبز می شود
به من نگاه کن
من از نگاه تو
یاد همهی چیزهای خوب میافتم
و خوبترین چیزهای همه
یاد شام شب عید میافتم
و یاد مادرم که جمعهها
شیرین میخندد
من یاد شهری میکنم که در آن
کسی چهارپایی را نخواهد کشت
من از نگاه تو به یاد یک اذان میافتم
که موذنش به زبان من حرف میزند
و من بدون تورق هیچ فرهنگی
ترجمان خدا را میفهمم
نگاه تو تداعی زمان دود نکردن کارخانه است
تو یادوار شالیزاری
سبزی
تو گلابی چیدن دزدانه ای از باغ
و توهم کشف یک جزیره تازهای
بر قایق کاغذی
نگاه تو
افسانه بیهویتی وزن هاست
و صداها
و غرشها
و افسانهها
تو یادوار روزگار زنده بودن پدری
پدری که موهای سیاهش
هرگز سپید نمی شوند
به من نگاه کن
نگاه دور تو برای من
یادوار انتهای دور کوچهایست
که کودکان رنگین پوست آنجا
از روی بتهی تمام آرزوهای بشر میپرند
به من نگاه کن
چشمان تو اشکهای من را
و چشمان من بشارت نگاه تو را
خوب در مییابد
نگاهت از چراغانی خیابان ما
در شب جشن روشنتر است
و دل من از تمام آنها که روبان میآویزند
عاشقتر
نگاه پاک تو برای من
یادوار لحظه ایست
که درخت خشکیده باغچه
ناگهان شکوفه میکند
و تمام حیرت اهل شهر را
میوه می دهد
آنگاه
تمام پیر دختران کوچه عروس میشوند
و جای سنتهای سمیشان
یک کاسه از میوه درخت را
جهاز میبرند !!!!
پینوشت : پای این شعر توی دفترم تاریخی ثبت نکردهام اما به گمانم باید اواخر سال ۸۳ به دنیا آورده باشماش. با کمی اصلاح.

