دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

< >

بیژن

دوشنبه ۶ شهریور ۸۵



برای علی و بی‌حوصلگی‌اش

خودش می‌گوید مهم نیست، اما من، با این‌که فقط یک‌بار راندمش، آن‌هم بدون هیدرولیک، می‌گویم مهم است. بحث بر سر یک تکه آهن پاره بی‌قواره نیست، بستگی‌هاست که شکل می‌گیرند و مجموع چند تا بستگی، می‌شود یک آدم.

بیژن علی دیگر نیست، من اما با این‌که فقط یک‌بار راندمش، و بدون هیدرولیک عرق کردم تا فرمان‌اش را بچرخانم، می‌گویم مهم است. علی نشسته بود پشت ماشین من و من پشت بیژن و به خنده می‌گفت، جلوی بیژن، ماشین من منیژه است. بیژن و منیژه را راه انداختیم، منیژه از جلو و بیژن از عقب. علی از منیژه کولر گرفته بود و با پخش پایونیرش موسیقی گوش می‌داد و من تا کمر از پنجره بیژن رفته بودم بیرون تا بلکه نسیمی به صورتم بخورد و لاجرم، دختر خوشگل‌ها را دید می‌زدم. نه ضبطی، نه کولری، با آن فرمان سفت و سخت، اما بویش برایم خاطره شد.

خودش می‌گوید مهم نیست، اما من با آن‌که فقط یک بار سوارش شده‌ام، می‌گویم مهم است. بیژن و ده تای دیگر مثل بیژن، چه‌قدر زود، دیر می‌شود.


 
Home Powered by Movable type 2.64