پک عمیق، بی‌سرفه

لعنت به ترافیک. زیر لب فحش می‌دهم به زمین و زمان. خسته‌ام و با این‌که می‌دانم در خانه هم اتفاق آرام‌بخشی منتظرم نیست، مرتب لاین عوض می‌کنم. چراغ سبز می‌شود و ماشین‌ها حرکت نمی‌کنند. نمی‌دانم چرا، اما یک عده راه‌کار حل مشکل را در بوق زدن می‌دانند و مرتب بوق می‌زنند. بوق‌های ممتد و صدای غرش موتور سوارها که می‌لولند لابه‌لای ماشین‌ها برای گریز، می‌ساید روی اعصاب خسته‌ام، مثل ساییده شدن دو تکه فلز بر روی هم.

چراغ زرد می‌شود و حالا دیگر حتم دارم که از این چراغ سبز هم عبور نمی‌کنم و باید دوباره ۱۰۰ ثانیه‌ای منتظر بمانم. می‌زنم روی ترمز و می‌ایستم روی خط عابر پیاده. هنوز ترمز دستی را بالا نکشیده‌ام که اتومبیل با یک ضربه، نیم متر به جلو پرتاب می‌شود. بهترین اتفاقی که می‌توانست بیفتد، می‌افتد. توی آینه پشت سرم را نگاه می‌کنم. یک سمند مشکی رنگ است که راننده جوانی دارد. پیاده می‌شوم که ببینم چه خاکی بر سرم شده. سرش را از پنجره ماشین‌اش بیرون می‌کند و می‌گوید ؛ «طوریت که نشد ؟؟!»

لبخند می‌زنم.
- طوریم نشده اما ماشین‌ام ....
- گور پدر ماشین.

می‌خندم. بی اختیار. سیگاری آتش می‌زند و سرش را تکیه می‌دهد به صندلی. می‌روم کنار پنجره ماشین‌اش و دستم را تکیه می‌کنم به در. موبایلش زنگ می‌زند. تلفن را خاموش می‌کند و پک عمیقی می‌زند به سیگار. بی‌سرفه.

- بفرما تو، دم در بده.
می‌روم کنارش می‌نشینم سمت شاگرد.

- یک نخ هم اگر داری بده به من.
سیگاری نیستم اما با اعتماد به نفس پک می‌زنم به سیگار، خودم را کنترل می‌کنم که سرفه نکنم و برای همین، صداهای عجیبی از گلویم در می‌آید. هر دو می‌زنیم زیر خنده. چراغ دوباره سبز شده و ماشین‌ها باز بوق می‌زنند و موتوری‌ها می‌غرند. کولر را روشن می‌کند و پنجره‌ها را بالا می‌دهد. صداها دیگر مفهوم نیستند. موبایل‌ام زنگ می‌زند. تلفن‌ام را خاموش می‌کنم و پک عمیقی می‌زنم به سیگار. بی‌سرفه.

August 06, 2006 01:10 AM

[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]