▐ چند خط برای هیچ کس

از نوشتن این اراجیف در وبلاگ متنفرم. من برای خالی نبودن عریضه نمینویسم، اما این چند خط آرامم میکند. حالم خیلی خراب است. کمخوابی دارم. زندگی همهاش همین است. از دست دادن و به دست آوردن. نگاهم به آدمها به میزان مفرطی قراردادی شده و این موضوع هم آزارم میدهد و هم خوشحالم میکند. پریشب آنقدر خراب بودم که در عرض چند دقیقه چهار نفر را از خودم رنجاندم و از این موضع احساس پشیمانی نمیکنم. بالاخره دوربینام را عوض کردم و علیرغم میل باطنیام برای خرید D70 ، به دلیل خیلی مسائل مثل کم بودن بودجه و هزار کوفت و زهر مار دیگر، 350D خریدم. رغبت نداشتم زیاد. فقط دوربین را توی ماشین روشن کردم و این عکس احمقانه را گرفتم که خیلی هم خوب است و از سرتان هم زیاد است. هر چه هست، به وضع کنونیام شباهت زیادی دارد.
تنها اتفاق خوب این چند روز این بود که دست داد و سوار بیژن علی قدیمی شدم و حسابی با آن رانندگی کردم. بیژن یک جیپ سرحال و معرکه است که هیدرولیکاش را علی برداشته و چرخاندن فرماناش یک دست مثل دست خودش میخواهد. خیلی مطالب نوشتهام و Draft کردهام و حوصله نیست که پابلیششان کنم. اصلن حس نوشتن و به روز کردم شرح را ندارم. کارم خیلی شدید است. کار و کار و کار، درگیرم. دو تا کتاب ناز از یک دوست هدیه گرفتم امروز که خیلی دوستشان داشتم. نه به خاطر کتابها، به خاطر حسی که داشتند.
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحههای تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی میداند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ...
هر روز بی تو
روز مباداست.
تمام شد. همین بود همه چند خطی که قرار بود آرامم کند.
پینوشت : شعر از قیصر امینپور، از مجموعه «آینههای ناگهان».

