سفرنامه لوشان و انزلی

با این‌که موقع حرکت به سمت لوشان، کلی به خودم و زمین و زمان فحش دادم، اما این سفر، سفر خیلی خوبی بود. هم از نظر کاری موفقیت‌آمیز بود و هم کلی به من حال داد.

پروژه ما در لوشان، سه قطعه از راه قزوین رشت است که یک تونل ۱۸۰۰ متری هم دارد. کار تونل از جمله قشنگ‌ترین و لذت‌بخش‌ترین کارهای عمرانی‌ست که البته سختی‌های خاص خودش را هم دارد. انفجارهای دیدنی و کندن زمین سخت به طرق مختلف. معمولا یک تونل را از دو یا چند جبهه می‌کنند و بر اساس محاسبات دقیق نقشه‌برداری، این جبهه‌ها در یک نقطه به هم می‌رسند. یکی از هیجان‌انگیزترین قسمت‌های کار tunelling همین رسیدن جبهه‌ها به یک‌دیگر است. وقتی که کارگران این جبهه با آخرین انفجار، کارگران جبهه مقابل‌شان را می‌بینند، تقریبا یک لحظه حماسی محسوب می‌شود.



پاشیدن شات‌کریت به سقف و دیواره تونل، یک نمونه از کار طاقت‌فرسای کارگران تونل است.


کار ما در انزلی هم کشیدن راه کمربندی شهر انزلی‌ست. شهر انزلی یک شهر کم عرض است که به دلیل نداشتن کنارگذر، بار ترافیکی سنگینی دارد. اما راه کشیدن در انزلی یک مشکل اساسی هم دارد. تالاب انزلی و جنگل‌های اطراف‌اش، از نظر زیست‌محیطی منحصر به فرد محسوب می‌شوند. به نحوی که سازمان‌های بین‌المللی تا به حال مقادیر زیادی هزینه کرده‌اند تا دولت ایران دست به ترکیب تالاب و جنگل نزند. راه کمربندی هم چاره‌ای ندارد جز این‌که یا از بخشی از تالاب عبور کند و یا از دل جنگل. به همین مناسبت برای بازدید از خط پروژه سوار قایق شدیم و یکی دو ساعت روی مرداب انزلی گشتیم. بعد هم به جنگل تحت حفاظت سازمان محیط زیست رفتیم که بازدید برای عموم ندارد و به همین دلیل زیبایی بی‌نظیری دارد. در میان جنگل چند ویلای زیبا هم بود که طبق گفته راهنما، محل اقامت نمایندگان سازمان‌های بین‌المللی و سران حکومتی بود.



قایق‌رانی روی مرداب انزلی






این عکس را یکی از همکارانم گرفته است از قایق‌سواری ما روی مرداب انزلی.
طبق معمول من روی عرشه دارم عکس می‌گیرم.


حالا نکته‌ای که باعث شد این سفرنامه را بنویسم، اتفاقات بامزه‌ای بود که در این سفر افتاد. اتفاقاتی که شرح مختصر آن‌ها را در زیر می‌آورم.

شاید اسمش بابی نباشد

سگ ویلا را که یادتان هست ؟! این دفعه هم از پارس‌های وحشتناک و چهره غضب‌ناک‌اش بی‌نصیب نماندیم. البته این‌بار جوری برنامه‌ریزی کردیم که فقط یک‌بار به ویلا وارد و یک‌بار از آن خارج شویم که کم‌تر رنگ‌مان بپرد. اما در هنگام خروج‌ اتفاق جالبی افتاد که جلوی پارس‌های ممتد آقا سگه، غش غش خندیدیم. داشتیم آرام آرام از جلوی سگ نگهبان رد می‌شدیم و سگ هم مثل سگ پارس می‌کرد. در همین حین نگهبان ویلا (که هنوز بعد از دو ماه نتوانسته با حیوان ارتباط برقرار کند) سگ را صدا کرد بلکه آرام بگیرد. داد زد ؛ «بابی، بابی». اما سگ نگهبان انگار نه انگار، هم‌چنان می‌غرید و پارس می‌کرد. در همین حال و هوا بودیم که راننده‌آی که قرار بود ما را به کارگاه ببرد، در حالی که رنگ به رخسارش نبود، با یک لهجه شمالی غلیظ به نگهبان گفت ؛ «خوب آقا جان شاید اصلا اسمش بابی نیست !». این را که گفت صدای قاه قاه من و همکارانم بلند شد و اصلا یادمان رفت که سگ نگهبانی هم وجود دارد.

تعریف بستنی سنتی

کنار مرداب با دو نفر از همکارانم مشغول قدم‌زدن بودیم که هوس بستنی سنتی کردیم. صد قدم جلوتر یک بستنی و آب‌میوه فروشی بود. من پیش‌قدم شدم و رفتم کنار دکه و از فروشنده پرسیدم ؛ «بستنی سنتی دارید ؟!». فروشنده هم با یک لحن مطمئنی جواب داد ؛ «اصلن ما فقط بستنی سنتی داریم.» ما هم از همه جا بی‌خبر، گفتیم ۳ تا بستنی سنتی بده و برگشتم تا دوستان را هم بیاورم برای خوردن بستنی. وقتی برگشتیم در کمال تعجب دیدم که آقای بستنی فروش، ۳ تا بستنی میوه‌ای گذاشته است روی پیش‌خوان. با یک لحن اعتراضی گفتم ؛ «آقا ما بستنی سنتی خواسته بودیمااااااا» طرف هم با همان لحن مطمئن گفت ؛ «خوب بستنی سنتیه دیگه.» در این لحظه بود که من و همکارانم دچار تضاد فلسفی شدیم چرا که آقای بستنی فروش اصلا تعریف بستنی سنتی را نمی‌دانست. نزدیک بیست دقیقه بحث کردیم با بستنی فروش و همکارش راجع به این‌که بستنی سنتی چیست اما به خرجشان نرفت که نرفت. هرچه من گفتم پدر جان بستنی سنتی زرد است و مغز پسته دارد، طرف می‌گفت که ما داریم دبه می‌کنیم. آخر سر عصبانی شدم و گفتم ؛ «اصلا ما بستنی نخواستیم.» بستنی فروش هم گفت که ظرف‌هایش خراب شده و ما باید برای هر ظرف ۲۰۰ تومان بپردازیم. این در حالی بود که قیمت هر بستنی ۵۰۰ تومان بود. آچمز شده بودیم. راه فراری نبود. بستنی را خریدیم و خوردیم در حالی که مرتب به خودمان تلقین می‌کردیم ؛ «این بستنی، سنتی‌ست.» آخرش هم به هم گفتیم ؛ «عجب بستنی سنتی‌ای بوداااااااااا».

حکایت‌مان شده بود حکایت آن بنده خدایی که رفته بود قطب شمال و داشت از سرما یخ می‌زد. بهش گفتند برای این‌که سردت نشود به خودت تلقین کن که هوا گرم است. فردایش طرف از شدت گرمازدگی مرد. آن‌قدر به خودش گرما را تلقین کرده بود که از شدت گرمازدگی مرده بود.

نمونه کار ما

مشاور شرکت که در سفر همراه ما بود، خیلی دوست داشت که یک نمونه کار انجام شده از کارهای شرکت را از نزدیک ببیند. خلاصه ما هم مشاور را سوار اتومبیل کردیم به بهانه گشت و گذار و قول دادیم که از یکی از راه‌های اجرا شده توسط شرکت خودمان عبور کنیم. مشورت کردیم و یکی از راه‌های قدیمی شرکت را که ۱۵ سال از اجرایش می‌گذشت انتخاب کردیم. قیافه مغروری به خودمان گرفتیم و با صدای رسا به مشاور گفتیم که الان در یکی از راه‌هایی هستیم که توسط شکت ما اجرا شده است. آقا هنوز حرف من منعقد نشده بود که درنگ درونگ، ماشین چپ و راست می‌افتاد توی دست‌انداز و چاله. این‌جوری شد که تا آخر بزرگ‌راه فقط خجالت کشیدیم و عرق ریختیم. صد بار هم اگر می‌گفتیم که این پروژه مال ۱۵ سال پیش است، فقط توجیه بود.

این مرد، کنار چه کسی خواهد نشست !

موقع بازگشت، در فرودگاه چشمم افتاد به یک آقای فوق‌العاده چاق که به سختی راه می‌رفت. آن‌قدر هیکل بزرگی داشت که کیف دستی بزرگش در برابر هیکل فربه‌اش مثل یک جامدادی بود. با خودم فکر کردم با توجه به این‌که هواپیما فوکر بود، خدا به داد کسی برسد که این آقا کنار دستش خواهد نشست. این گذشت و توی هواپیما من تک افتادم. یعنی همه همکارانم دو به دو نشستند و من تنها در حالی که جای کنار دستم خالی بود. با خوش‌حالی داشتم از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم که همان آقای چاق وارد هواپیما شد. برایم خیلی جالب بود که ببینم کنار چه کسی می‌نشیند. برای همین به بهانه‌ای بلند شدم تا ایستاده ماجرا را تماشا کنم. آقای چاق به آرامی پیش می‌آمد. گرومب گرومب. از راه رفتنش یاد گوریل انگوری افتادم و خنده‌ام گرفت. او هم مرتب توقف می‌کرد و شماره صندلی را با شماره کارتش چک می‌کرد. آمد و آمد و آمد تا رسید به کنار من.  نیم‌نگاهی به کارتش انداختم، 15 B، شماره بالای سرم را نگاه کردم، 15 A. چشمتان روز بد نبیند، آقای چاق چون باسن‌اش روی صندلی خودش جانمی‌شد، دسته حائل بین من و خودش را بالا داد و از این لحظه بود که فشار عمیقی را احساس کردم. خدا پدر خلبان را بیامرزد که بلافاصله پرید. در طول ۴۵ دقیقه پرواز نمی‌دانید بر من و ران و باسن و کتف‌ام چه مصیبتی رفت. آن‌قدر فشار زیاد بود که بلافاصله بعد از ترمز هواپیما از جایم بلند شدم و ایستادم.

پی‌نوشت : دو تا عکس اول از خودم.

June 03, 2006 03:14 PMComments (4)

نظرات :


در مورد بخش روزنوشت که نوشته ايد عکس صندوق هاي صدقات مونتاژ شده است بپرسم که آيا من مونتاژ شده مي بينم؟!
عکس مونتاژ نيست. اما شايد الان درست شده باشد. من قبلاً دو سه بار اينها را ديده ام.

دوران نو | June 6, 2006 12:01 AM


اون وقت براي سوسکها حرف در ميارن!!!!!

خداي من الان ديم کد من سه تاي آخريش ۶ است. فردا هم که ۰۶/۰۶/۰۶ به تاريخ ميلادي خدا به خيز بگذرونه.....

babochka | June 5, 2006 11:48 PM


هميشه وقتي راجع به شهرستاني ها مينويسيد لحنتان توهين اميز است انگار که داريد راجع به يک گروه از جانوران حرف ميزنيد. من شما را ميشناسم و ميدانم که اهل توهين نيستيد پس سعي کنيد اين لحن را در نوشته هاتان اصلاح کنيد

يک آشنا | June 3, 2006 06:05 PM


همينه ديگه.ديگران رو مسخره که بکني سر خودت مياد.اونم که تقصيري نداشته.يا خوشي زير دلش زده که چاق شده يا هوا هم که بخوره چاق ميشه!

طارمه | June 3, 2006 03:35 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]