▐ چه سخت و چه آسان
در فروشگاه یکی از رفقا در خیابان کریمخان نشسته بودم و گرم صحبت بودیم که چشمم افتاد به این آقای نابینا که داشت تاکسی میگرفت. نمیدانم برای کجا اما از دور میدیدم که با رد شدن هر اتومبیل و موتوری، با تاخیر، چیزی را صدا میزند. بیشتر از نیم ساعت گذشت و وقتی دوباره به آن سوی خیابان نگاه کردم، با تعجب دیدم که هنوز ایستاده و هنوز هیچ ماشینی برایش توقف نکرده است. البته یک دلیل عمده همین تاخیرش در صدا زدن بود چون او میبایست اول صدای عبور اتومبیل را میشنید و بعد صدا میکرد.
اما اینها همه دلیلی نمیشد. او مردم را نمیدیدی اما مردم که او را میدیدند. سی دقیقه در خیابان شلوغی مثل کریمخان، یعنی عبور صدها آدم و اتومبیل. این همه عابر و این همه وسیله نقلیه از کنارش رد شده بودند در این نیم ساعت و هیچ کس حتی لحظهای مکث نکرده بود که کمکی به او بکند. به آن طرف خیابان رفتم و متوجه شدم که میخواهد به خیابان وصال برود. برایش ماشین گرفتم اما پیش خودم فکر کردم چهقدر باید زندگی سخت باشد اگر برای یک تاکسی گرفتن، ساعتی را کنار خیابان بگذرانی، وای به حال باقی امور.
این گذشت و وقتی داشتم به خانه میآمدم، از حرفم برگشتم. حس کردم آنقدر محاسن در ندیدن هست، که میارزد به مشقت تاکسی بگیری یا از دیدن فیلم محروم شوی. به نظرم رسید که وقتی یکی از حواس بلوکه میشود، حتما، حتما جا برای بروز یک حس جدید باز خواهد شد. دنیا اینقدرها که ما میاندیشیم، ساده نیست.
می خور که ز تو کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که ازو
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
پینوشت ۱ : عکس از خودم.
پینوشت ۲ : شعر از رباعیات عمر خیام.
May 20, 2006 06:06 PM ■ Comments (10)
نظرات :
معلول کسي هست که نمي بيند نه کسي که چشم ندراد.
جامعه اي که عضو خود را نمي بيند معلول هست نه فردي که که با حس بويايي ٬ شنوايي ٬ چشايي و لامسه مي بيند .
ميرشفيعي | July 6, 2006 12:25 PM
ماشينيسم که ميگن همينه
بسوي آينده
http://fu20.com
مازيار | June 22, 2006 02:49 PM
گزارشی از ناآرامیهای روز دوشنبه در تبریز
جواد | May 23, 2006 02:26 AM
وجدان هاي ما هم ماشيني شده و نابينا. ماشين ها با دنده چهار به نابينا ها احترام مي گذارند.
هادی | May 21, 2006 12:30 PM
هنوز هم معتقدم دنيا با همه زشتي هاش ارزش ديدن رو داره.
با کيوان موافقم. اين فقط توجيهيه براي کم کردن احساس گناه يا شايد ترحم. کم کم داري گزارشگر ميشيا! اون موقع که عکسشو گرفتي براي گذاشتن تو وبلاگ بود ديگه.
شيرين | May 21, 2006 11:21 AM
ولي من خيليارو ديدم که دست نابيناها رو گرفتن و تا جايي که تونستن همراهيشون کردن.
هزارو يک روزنه | May 21, 2006 10:50 AM
قصه تلخی بود جدا". فکرش رو که بکنی میبینی در چه جهنمی باید این انسان دست و پا بزنه - تازه این یک نمونه کوچک و پیشپا افتادهاش است اگر از خودش بپرسی.
هاله | May 21, 2006 10:02 AM
خیامی شدی دادا
حمزه | May 21, 2006 08:04 AM
خوب مردم هم مثل شما چه طور خودت بعد از نيم ساعت فهميدي که بايد بهش کمک کني و اون وقت از مردم اتنتظار کمک داشتي ؟
مهسا | May 20, 2006 10:12 PM
درسته كه " وقتی یکی از حواس بلوکه میشود، حتما، حتما جا برای بروز یک حس جدید باز خواهد شد" ولي آيا واقعاً به اين جملهات اعتقاد داري كه " آنقدر محاسن در ندیدن هست، که میارزد به مشقت تاکسی بگیری یا از دیدن فیلم محروم شوی " ؟!!! خيلی سخته حتی فكر كردن هم بهش وحشتناكه....... شايد خواستی اينجوري يه كمی عذابی كه از ديدن اون نابينا كشيدي رو كم كنی وگرنه " نديدن " تجربه وحشتناكيه.
k1 | May 20, 2006 06:26 PM

