▐ گیجی !

ما به سختی در هوای گندیدهی طاعونی دم زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو میکشیدیم
بر پهنهی خاموش دریای پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادیست
که چشمان ایشان هنوز
از وحشت توفان بزرگ
برگشاده است
...
«اینک دریای ابرهاست
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچنین نیست»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری نام گلی را
تکرار میکنند
...
اما
چندان که روز بیآفتاب
به زردی نشست
از پس تنگابی کوتاه
راه به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریستهاند، و من اندوه ایشان را و تو اندوه مرا !
...
خدای من
ناخدای من
مسجد من کجاست ؟
در کدامین دریا ؟!
کدامین جزیره ؟!
آنجا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
چونان مومیایی شدهیی از فراسوهای قرون
به وردگونهای
جان بخشم.
مسجد من کجاست ؟
با دستهای عاشقات آنجا
مرا
مزاری بنا کن ! (۱)
.............................................................................
همیشه قصه همین است، یکی عاشق است و یکی عاقل، یکی مجنون است و یکی معقول. نشده که ببینم جایی دو تا عاشق، به قدر هم عاشق، مثل هم عاشق. این دوتا با هم انگار هیچ موقع یک جا جمع نمیشوند. اصلا همین جور ناجورش باعث میشود که افسانه ساخته شود. نه عاشق زندگی عاقلانه را برمیتابد و نه هیچ آدم عاقلی به «زندگی عاشقانه» نامی جز دیوانگی نمیدهد. همین میشود که عاشق، عاشقتر میشود و عاقل، حیرانتر. حیران شدن، عاقل را بازمیسازد و عاشقتر شدن، عاشق را رستگار میکند. و همیشه در این بازی، عاشق یک قدم یا چند قدم از عاقل پیش است. و قسمت گریهدارش همین است که دیرزمانیست باور کردهام که همیشه در سمت عاقلها ایستادهام. مهم نیست چه رابطهای باشد. رابطه من باشد با یک برگ، با یک الاق، با یک اتوبوس یا با یک چاله عمیق. مهم این است که من همیشه آدم عاقله هستم. و از همین عاقلی مفرط، گیجی مشهودی را احساس میکنم که در من ریشه دوانده است. حتما باید بعد حیرانی مرحله دیگری باشد. اما نمیدانم چرا زورم نمیرسد که از گیج زدنهایم به هوای تازهای برسم. گیجام و نام هیچ خیابانی، هیچ کتابی و تازگیها نام هیچ آدمی یادم نمیآید. (۲)
پینوشت ۱ : بخشهایی از شعر سفر، احمد شاملو، مجموعه ققنوس در باران، آذر ۱۳۴۴.
پینوشت ۲ : بخشی از «گیجی» نوشته خودم.
پینوشت ۳ : عکس از خودم.
May 17, 2006 01:03 AM ■ Comments (8)
نظرات :
عشق هنر است عاشق هنر مند هر کسي نمي تواند هنرمند شود.
وحيد | February 22, 2007 01:38 AM
اولين بارمه که وبلاگتونو ميخونم/ مطالباش خيلي قشنگن البته بعضياش.از اين مطلبت خيلي خوشم اومد.
ادما هميشه عاقلن واسه عاشق شدنم دودو تا چار تا
کنن.
برا همينه که مدام گيجيم.
لب دريا برويم تور را دراب بياندازيم و بگيريم طراوت را از اب
نگار | November 10, 2006 01:01 AM
من اولين بار که وب لاگتونو ميخونم / مطالبا خيلي قشنگن البته بعضياش.اين مطلبت خيلي قشنگ بود. ديگه وبلاگت خوراکمه. ما ادما هميشه عاقليم واسه عاشق شدنم دودو تا چارتا ميکنيم.
لب دريا برويم تور را در اب بياندازيم و بگيريم طراوت را از اب
نگار | November 10, 2006 12:47 AM
گاهي وقتا آدم از زبون منطق و استدلال حالش به هم مي خوره . از يه سري دليل و برهان نجومي که اخرش احساس مي کنه سر خودشو کلاه گذاشته و الکي خواسته خودشو متقاعد کنه . نمي دونم . منم گاهي وقتا از اين حالت خيلي بدم . دوست دارم ببينم فقط دلم چي مي گه و نه هيچ چيزو هيچ کس ديگه . اگه گفتي آخرين باري که همچين احساسي بهم دست داد کي بود؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟ | May 20, 2006 08:03 PM
فکر مي کنم يکي از بهترين مظالبت را خواندم همه چيزش خوب ود. عکس و متن و انتخاب شعر همه شاهکار بودند
مهسا | May 17, 2006 01:26 PM
به قول حافظ:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند که در اين دايره سرگردانند
توي هر سني ميشه منتظر عشق بود...دير يا زود سرو کله اش پيدا ميشه
شيرين | May 17, 2006 11:40 AM
غصه نخور عاشق ها هم به اندازه عاقل ها گيجند. شايد هم بيشتر.
....... | May 17, 2006 10:37 AM
کاش عاشق بوديم!.ولي شما هميشه عاقل مي موني.
هاني | May 17, 2006 02:01 AM

