
ما به سختی در هوای گندیدهی طاعونی دم زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو میکشیدیم
بر پهنهی خاموش دریای پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادیست
که چشمان ایشان هنوز
از وحشت توفان بزرگ
برگشاده است
...
«اینک دریای ابرهاست
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچنین نیست»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری نام گلی را
تکرار میکنند
...
اما
چندان که روز بیآفتاب
به زردی نشست
از پس تنگابی کوتاه
راه به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریستهاند، و من اندوه ایشان را و تو اندوه مرا !
...
خدای من
ناخدای من
مسجد من کجاست ؟
در کدامین دریا ؟!
کدامین جزیره ؟!
آنجا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
چونان مومیایی شدهیی از فراسوهای قرون
به وردگونهای
جان بخشم.
مسجد من کجاست ؟
با دستهای عاشقات آنجا
مرا
مزاری بنا کن ! (۱)
.............................................................................
همیشه قصه همین است، یکی عاشق است و یکی عاقل، یکی مجنون است و یکی معقول. نشده که ببینم جایی دو تا عاشق، به قدر هم عاشق، مثل هم عاشق. این دوتا با هم انگار هیچ موقع یک جا جمع نمیشوند. اصلا همین جور ناجورش باعث میشود که افسانه ساخته شود. نه عاشق زندگی عاقلانه را برمیتابد و نه هیچ آدم عاقلی به «زندگی عاشقانه» نامی جز دیوانگی نمیدهد. همین میشود که عاشق، عاشقتر میشود و عاقل، حیرانتر. حیران شدن، عاقل را بازمیسازد و عاشقتر شدن، عاشق را رستگار میکند. و همیشه در این بازی، عاشق یک قدم یا چند قدم از عاقل پیش است. و قسمت گریهدارش همین است که دیرزمانیست باور کردهام که همیشه در سمت عاقلها ایستادهام. مهم نیست چه رابطهای باشد. رابطه من باشد با یک برگ، با یک الاق، با یک اتوبوس یا با یک چاله عمیق. مهم این است که من همیشه آدم عاقله هستم. و از همین عاقلی مفرط، گیجی مشهودی را احساس میکنم که در من ریشه دوانده است. حتما باید بعد حیرانی مرحله دیگری باشد. اما نمیدانم چرا زورم نمیرسد که از گیج زدنهایم به هوای تازهای برسم. گیجام و نام هیچ خیابانی، هیچ کتابی و تازگیها نام هیچ آدمی یادم نمیآید. (۲)
پینوشت ۱ : بخشهایی از شعر سفر، احمد شاملو، مجموعه ققنوس در باران، آذر ۱۳۴۴.
پینوشت ۲ : بخشی از «گیجی» نوشته خودم.
پینوشت ۳ : عکس از خودم.