نگاه های هرزه نامردمان را دست های آلوده نگهبان را و آواز مرگ بار پرندگان را
کاش بودی و می دیدی ....
توی آن شب بارانی لب هایم آب تمنا می کرد دریای مردم درمانده نگاهم می کرد و فقط خدا بود که با قطره قطره بارانش بی منت و پاک ؛ سیرابم می کرد
کاش بودی و می دیدی
که پای دار لرزید و پایم لرزشی نداشت زخم روی گونه ام بود و مرهمی نداشت گفتند « تقاضایی کن هنگام مرگ » چشم ها منتظر بود و دلم خواهشی نداشت
کاش بودی و می دیدی
همه منتظر برای قطره اشکی که اشک نشانه تسلیم مردان است قطره ای اشک جاری شد از گونه هایم که دشمن گمان کرد قطره باران است
کاش بودی و می دیدی
که طنابی کردند بر گردنم و زنجیری که پیچیدند دور تنم دشمن گمان می کرد لحظه ی مرگ از فرط ترس دست و پا می زنم
کاش بودی پدر کاش بودی و می دیدی شکوفه های توی حیاط گل می شوند ذره ذره های روحم آزاد می شوند و نامردمان شب زده از فرط ترس فاتحه نفرستاده دور می شوند !!!