کاش بودی


کاش بودی پدر
کاش بودی و می دیدی ....

نگاه های هرزه نامردمان را
دست های آلوده نگهبان را
و آواز مرگ بار پرندگان را

کاش بودی و می دیدی ....

 توی آن شب بارانی
لب هایم آب تمنا می کرد
دریای مردم درمانده نگاهم می کرد
و فقط خدا بود که با قطره قطره بارانش
بی منت و پاک ؛ سیرابم می کرد

کاش بودی و می دیدی

که پای دار لرزید و پایم لرزشی نداشت
زخم روی گونه ام بود و مرهمی نداشت
گفتند « تقاضایی کن هنگام مرگ »
چشم ها منتظر بود و دلم خواهشی نداشت

کاش بودی و می دیدی

همه منتظر برای قطره اشکی
که اشک نشانه تسلیم مردان است
قطره ای اشک جاری شد از گونه هایم
که دشمن گمان کرد قطره باران است

کاش بودی و می دیدی

که طنابی کردند بر گردنم
و زنجیری که پیچیدند دور تنم
دشمن گمان می کرد لحظه ی مرگ
از فرط ترس دست و پا می زنم

کاش بودی پدر
کاش بودی و می دیدی
شکوفه های توی حیاط گل می شوند
ذره ذره های روحم آزاد می شوند
و نامردمان شب زده از فرط ترس
فاتحه نفرستاده دور می شوند !!!

پی‌نوشت : این شعر در شماره ۱۳ شرقیان هم منتشر شده است.
پی‌نوشت ۲ : عاشق این شعرم هستم، انگار در خلسه بودم که سروده شد.

February 10, 2005 04:24 AMComments (1)

نظرات :


خيلي دردناک است ...ولي واقعيت است...متاسفانه...

ليلاي قاصدک | November 26, 2006 01:02 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]