▐ داستان سگ نگهبان
در روزی که انزلی بودم، در یک ویلا ما را اسکان داده بودند که این ویلا سگی داشت، که این سگ بسیار بسیار خشن بود. سگ را با یک زنجیر (که هر لحظه انتظار پاره شدناش میرفت) بسته بودند به کنار درب ورودی ویلا.
از طرفی من هم میان دوستانام شهره هستم به اینکه با حیوانات، مخصوصا سگ میانهی خوبی ندارم. اصلا چرا دروغ بگویم، من از سگ میترسم. مگر برای یک مرد افت دارد که بگوید از چیزی میترسد ؟!! نخیر. آدم باید واقعگرا باشد. بله من از سگ میترسم و خیلی هم میترسم.

خلاصه هرکسی از بچههای کارگاه را هم که میدیدیم، خاطرهای از شرح رشادتها و وحشیگریهای آقا سگه برایمان تعریف میکرد. میگفتند در یک درگیری با سگهای ولگرد، هشت سگ ولگرد را لت و پار کرده که دو تا از آنها در جریان درگیری مردهاند. حتی میگفتند برای حفظ نژادش یک سگ ماده را کنارش گذاشتهاند که یک شب را با هم خوش بگذرانند اما گویا سگ قصه ما، سگ ماده را هم پاره کرده است. شوخی یا جدی این را هم میگفتند که از هر پنج مهمان شرکت، پاچه یکی را گرفته است.
حالا من را تصور کنید وقتی قرار است با شنیدن این روایتها، برای کاری از ویلا بیرون بروم، چه حالی پیدا میکردم. آقا سگه تا رسیدن من به در، پارس وحشتناک و ممتدی میکرد و وقتی به فاصله پنج متریاش میرسیدم، شروع میکرد دویدن به سمت من و فشار آوردن به زنجیر. موقعیت در و زنجیر و سگ هم طوری بود که فاصله آقا سگه از در فقط یکی دو قدم بود. یعنی اگر زنجیر پاره میشد، با یک پرش میتوانست خودش را به در برساند. من هم یک چشمم به حلقه آخر زنجیر بود و یک چشمم به دندانهای جناب آقای سگ عزیز که مطمئن بودم اگر از شر آن زنجیر خلاص شود، تکه بزرگه، گوشم خواهد بود. وحشتناکترین لحظه هم، لحظهای بود که میخواستم پایم را از در بیرون بگذارم. چون فاصلهام با سگ مهربان به حداقل میرسید و اصلا او را کنار خودم میدیدم.
خلاصه روز اول به هر مصیبتی بود به سر آمد و روز دوم، در کارگاه که بودیم، یکی از مهندسان در اینباره شروع کرد به سخنرانی کردن که چگونه میشود با یک سگی که به هیچ سراطی مستقیم نیست، رابطه دوستی برقرار کرد. روش ایشان هم این بود که اگر آب دهان خود را روی تکههای گوشت بریزیم و به سگ بدیهم که بخورد و این کار را در مورد تمامی تکههای گوشت انجام بدهیم، کمکم بوی ما در تمام جوارح سگ جاری میشود و او ما را دوست خود فرض میکند. البته باید سعی کنیم که آب دهانمان سوسولی نباشد و به زبان سادهتر غلیظ تف کنیم.
بعد از کار، در حال حرکت به سمت ویلا بودیم که من با خودم گفتم که این کار را در مورد سگ نگهبان ویلا هم انجام بدهم. گرچه فقط قرار بود یک ساعتی استراحت کنیم و برگردیم تهران اما به خودم نهیب زدم که «اوهوی، مرد باش، تو دیگه بزرگ شدی، سعی کن این روش رو امتحان کنی که هم ترست بریزه و هم از نظر علمی روش را امتحان کرده باشی. تازه بیضرر هم هست چون آقا سگه که زنجیر دارد و فقط اگر دیگر پارس نکرد و دندانهای نیشاش را نشان نداد یعنی که روش موفقیتآمیز بوده است. اصلا شاید یک روز این روش را تحت عنوان یک کتاب چاپ کردی و پولدار شدی. فکر کردی خانم رولینگ چطوری هریپاتر را نوشت.» و همینجوری فکرهای چرند و پرند از ذهنم عبور کرد که رسیدیم به ویلا. بماند که دوباره با بدبختی داخل شدیم، اما تصمیمام را بالاخره گرفتم و رفتم مقادیری کالباس از یخچال خارج کردم و خوشحال و خندان راه افتادم به سمت حیاط.

اول، در فاصله بیستمتری سگ نگهبان مستقر شدم. موقعیتام جوری بود که اگر زنجیر پاره میشد، امیدی به نجات وجود داشت. آقا سگه هم مثل سگ، یک بند داشت پارس میکرد. خلاصه یک تکه کالباس برداشتم و مقادیر معتنابهی آبدهان رویش خالی کردم و پرتاب کردم برای آقا سگه. اما انگار که یک تکه کاغذ را پرتاب کرده باشی، دو متر رفت و به وضع ناامید کنندهای افتاد روی زمین. چارهای نبود باید جلوتر میفتم. این دفعه ورق کالباس را تا زدم و پرتاباش کردم. اما خیلی سریع باز شد و این دفعه در فاصله چهارمتری سقوط کرد. با چند بار آزمون و خطا، در نهایت با این واقعیت تلخ مواجه شدم که انجام موفقیتآمیز این پروژه، فقط از فاصله سه متری ممکن است. اول خواستم بیخیال شوم و برگردم با همکارانم گوجهسبز بخورم، اما باز همان صدا توی گوشم پیچید که «بابا تو دیگه عجب بیجربزهای هستی، سگه زنجیر داره گاگول، برو جلو امتحان کن ببین چی میشه، قضیه هری پاتر رو یادت رفت ؟!!» من هم دیدم مغزم دارد زیادی مزخرفگویی میکند، بیخیال گوشکردن به اراجیفاش شدم و پلاستیک کالباس را برداشتم و پیشروی را شروع کردم. هر چند قدم یک بار مینشستم و موقعیت استراتژیک خودم را نسبت به محل قرار گرفتن سگ و در ویلا بررسی میکردم. تا اینکه خلاصه به فاصله حدود سه متری آقا سگه رسیدم. نشستم و بعد از بررسی موقعیت متوجه شدم که اصلا نیازی به بررسی استراتژیک وجود ندارد چون در یک کلام اگر زنجیر پاره شود، دخلم آمده است.
جالب اینکه سگ نگهبان هم چند ثانیهای بود که دیگر پارس نمیکرد و با چشمان گرد به من زل زده بود. انگار که از این همه شجاعت من کف کرده بود. خواستم برایش توضیح بدهم که آخر دوست عزیز من که دزد نیستم. من هم یکی هستم مثل خود تو، گول ظاهرم را نخور. اما از آنجا که او زبان من را نمیفهمید، تصمیم گرفتم که هر چه سریعتر پروژه «کالباس بده، رفیق شو» را شروع کنم. یک برگ کالباس برداشتم، با تمام وجود آب دهانم را رویش خالی کردم، یک برگ دیگر کالباس رویش گذاشتم و آرام پرت کردم جلوی آقا سگه. او هم اصلا پارس نمیکرد و به آرامی داشت کارهای من را تماشا میکرد. اما چشمتان روز بد نبیند، به محض اینکه کالباس را برایش پرتاب کردم، انگار که بخواهد قورتم بدهد، بدون توجه به زنجیر، جوری به سمت من پرید که از شدت ضربه، یک لحظه صدای سایش فلز بلند شد. گرچه زنجیر او را به عقب کشید اما مطمئن بودم با صدایی که شنیدهام، زنجیر پاره شده است. نمیدانم چهطور، اما جوری به سمت ویلا فرار کردم که دمپاییهایم هرکدام به طرفی پرتاب شد. بدن هیچ اغراقی، نفسم بند آمده بود. صدای محیط را نمیشنیدم و فقط صدای طپش قلبم را حس میکردم. چند ثانیهای دویدم و یک لحظه احساس کردم اگر زنجیر پاره شده باشد، تا به حال باید پاهای قلمی و دندانهای تیز آقا سگه را روی بدنم حس کرده باشم. سرعتم کم شد و به آرامی ایستادم. رو که برگرداندم، آقا سگه داشت از همانجا تماشایم میکرد. زنجیر پاره نشده بود.
مرتب داشتم به خودم لعنت میفرستادم؛ «آخه تو نگفتی اگه طوریت بشه، حالا خانوادهات هیچی، جامعه روشنفکری ایران چهطوری فقدان تورو تحمل میکنه ؟!!» قبل از اینکه وارد ویلا شوم، سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم که حداقل از خندههای تمسخرآمیز همکارانم در امان باشم. خلاصه موقع رفتن شد. سه نفری، ساک به دست از ویلا خارج شدیم که برویم بیرون و سوار اتومبیل شویم. منتظر بودم که دوباره آقا سگه به تب و تاب بیفتد برای حمله به ما. اما جالب بود که نشسته بود و عین خیالش هم نبود. کالباسی که برایش انداخته بودم را هم لب نزده بود.
با خودم فکر کردم که اگر سگ میدانست که من برای سرقت نیامدهام و اگر من میدانستم که هرکدام از پارسهای سگ و البته سکوت معنیدارش چه مفهومی دارند، چه قدر قضیه فرق میکرد. حالا به سگ زیاد حرجی نیست اما از اینکه نتوانستم بفهمم آقا سگه از داد و هوار و سکوت چه منظوری دارد، احساس خوبی نداشتم.
پینوشت ۱ : خیلی وقت پیش یک مطلبی نوشته بودم به نام «ما و گربه و حضرت مولانا» که روایت مشابهی داشت.
پینوشت ۲ : عکسها را از سگ نگهبان ویلا در حال پارس کردن گرفتهام.
پینوشت ۳ : داستان از نمک تخیل من هم بیبهره نیست.
May 06, 2006 08:10 PM ■ Comments (6)
نظرات :
سگ که ترس نداره. آدما ترس دارن که روشون يه جوره توشون يه جور ديگه. اين حيوون وظيفشو انجام ميده. اين ماييم که بايد بهش بفمونيم دوستش هستيم. سگي که دفاع نکنه که سگ نيست.
اون سگي هم که شما ازش ميترسيدين چون بوي ترستونو متوجه مي شده به شما پارس مي کرده اگر آروم و دوستانه البته واقعا بدون حس ترس از پيشش رد ميشديد هيچ کاري به کارتون نداره. من خيلي دوستشون دارم.
اونا دوستاي خوبي براي آدمان.
من خودم يک سگ دارم. خيلي دوست داشتنيه
يه سگ بخر تا ديگه از سگ ها نترسي
مهسا | April 5, 2008 02:05 PM
يه سر به ما بزن . فکر کنم خيلي خوشت بياد البته اين دفعه واقعاْ از سگ بترس
شوخي بود سگاهي من وحشي نيستن خيلي هم دوست داشتنيين
عدالتي | December 2, 2006 01:31 AM
منم با سگ همين مشکلا رو دارم:)) غذا که بهش ميدم آرومه اما بعدش دوباره به اخلاق سگيش ادامه ميده:((
آزاده | May 7, 2006 02:22 PM
از خنده مردیم دیشب - همهاش رو هم برای روری ترجمه کردم. :)
هاله | May 7, 2006 06:38 AM
من که مثل سگ از سگ مي ترسم.. تحت هيچ شرايطي هم حاضر نيستم باهاش رفيق بشم...
سارا | May 6, 2006 10:24 PM
آخر مرد مؤمن سگ هم ترس داره؟ قشنگ میشه با سگ رفیق شد. باید دستات رو میبردی جلو که بو کنه. :))
هاله | May 6, 2006 10:01 PM

