|
من عاشق چای هستم. آنقدر چای خوردن را دوست دارم که گاهی فکر میکنم دو سوم بدنم چای باشد. و خوب از آنجایی که چای درست کردن حوصله میخواهد و من هم حوصلهاش را ندارم، در منزل ما این مهم بر عهده خواهر عزیزمان است. از شرکت یا از دانشگاه که برمیگردم، زحمت چای خوردن ما را آبجی خانممان میکشد.
تا اینجا را خواندید ؟!! حالا از اینجا به بعدش را بخوانید. ما خواهر عزیزمان را با دنیای اینترنت و وبلاگ آشنا کردیم. نتیجهاش هم وبلاگی شد که برایش هوا کردیم. بعد از یک مدت چون واژه فمنیسم زیاد توی دهان ما میچرخید، اون بنده خدا هم کنجکاو شد که این فمنیسم چیه ؟!! منم میخوام. ما هم که عاشق رشد و تعالی فکر انسانها هستیم، و در حال توسعه فرهنگی آحاد جامعه از هیچ کوششی فروگذار نمیکنیم، حسابی برایش شرح دادیم و با چندتا وبلاگ و سایت فمنیستی هم آشنایش کردیم.
حالا مدتیست که خواهر گلم حرف از برابری میزند و این که زن و مرد باید برابر باشند. اولین مصداق برابری هم برای خواهرخانم ما، قضیه پیچیده و بغرنج چای بود و اینکه چرا فقط من (به عنوان نماینده همه زنان ستمکشیده عالم) باید برای تو (به عنوان نماینده مردان عوضی و بهرهکش جهان) چای بیاورم. اگر تو سر کار میروی و درس میخوانی، من هم به مدرسه و کلاس زبان میروم. اگر تو خستهای و حال چای درست کردن نداری، من هم ندارم.
و اینطوری شد که خواهرم جز در موارد معدود دیگر به من چای نداد و خودم هم وقتی به مراحل پیچیده و دهشتناک تولید یک فنجان چای فکر میکنم، از نوشیدناش صرفنظر میکنم. و به این ترتیب حالا مدتیست من مقدار چای خونم به شدت افت کرده است. وقتی چای خونام افت میکند، یعنی اعصابخوردی، یعنی لگدپرانی، یعنی زندگی سگی. یعنی اینکه من هم به جرگه مردانی پیوستم که به صورت مستقیم از فمنیسم ضربه خوردهاند. (دو نقطه دی)
پینوشت : عکس از خودم، از چایهای لیوانی کافه جویبار دربند. (قابل توجه مریدان سبیل آقا مرتضی)
|