خدا شانس بدهد

توی خیابان میرداماد ایستاده‌ام و منتشر تاکسی هستم.

- هفت تیر ...
- میدان هفت تیر ...
- آقا هفت تیر

نخیر. بیست دقیقه گذشته و تاکسی گیرم نیامده است. اعصابم خورد است. یک خانم نسبتا مسن از پل رد می‌شود و مثل من، ده قدم آن‌سوتر می‌ایستد منتظر تاکسی.

- مخبرالدوله
- مخبرالدوله ...

چپ‌چپ نگاهش می‌کنم و توی دلم بهش می‌خندم. آخر وقتی تاکسی برای هفت‌تیر پیدا نمی‌شود، منتظر ماشین برای مخبرالدوله بودن خنده‌دار است. زیر لب چیزی می‌گویم مثل ؛ «شاسکول». هنوز «کول»اش را درست ادا نکرده‌ام که یک تاکسی جلوی پای زن ترمزمی‌کند.

- مخبرالدوله می‌رید جناب ؟!!

راننده سر تکان می‌دهد و زن سوار می‌شود ومی‌رود به سوی مخبرالدوله. تاکسی هنوز یک صندلی خالی دارد. می‌خواهم دنبال تاکسی بدوم و بگویم که مرا هم سر راه در میدان هفت‌تیر پیاده کنند. اما منصرف می‌شوم. به ساعتم که نگاه می‌کنم، نیم ساعت است منتظر تاکسی هستم.

- هفت‌تیر ...
- آقا هفت تیر ؟!!

April 12, 2006 03:37 PMComments (3)

نظرات :


به به !
خوب زد تو پرت ! خدايي خوب نبود .ولي انصافا قشنگ بود به قول استادمون: واجه واجه ي قشنگي بود .
به اميد اينکه به هفت تير برسيد...

مريم | April 18, 2006 07:54 PM


خوب تغيير جنسيت بده راستي مشکل من و تو با اين هم حل نميشه پس بايد بازم زير افتاب و بارون منتظر بمونيم

امير حسين | April 13, 2006 04:41 PM


خيلي خوب نوشتي. ولي نگفتي چرا منصرف شدي. به تاکسيه نرسيدي يا ....؟!

UN | April 12, 2006 08:00 PM


[ © Designed and provided by Webprov ]

[ Main page | Stat | Technorati | Email ]