▐ خدا شانس بدهد
توی خیابان میرداماد ایستادهام و منتشر تاکسی هستم.
- هفت تیر ...
- میدان هفت تیر ...
- آقا هفت تیر
نخیر. بیست دقیقه گذشته و تاکسی گیرم نیامده است. اعصابم خورد است. یک خانم نسبتا مسن از پل رد میشود و مثل من، ده قدم آنسوتر میایستد منتظر تاکسی.
- مخبرالدوله
- مخبرالدوله ...
چپچپ نگاهش میکنم و توی دلم بهش میخندم. آخر وقتی تاکسی برای هفتتیر پیدا نمیشود، منتظر ماشین برای مخبرالدوله بودن خندهدار است. زیر لب چیزی میگویم مثل ؛ «شاسکول». هنوز «کول»اش را درست ادا نکردهام که یک تاکسی جلوی پای زن ترمزمیکند.
- مخبرالدوله میرید جناب ؟!!
راننده سر تکان میدهد و زن سوار میشود ومیرود به سوی مخبرالدوله. تاکسی هنوز یک صندلی خالی دارد. میخواهم دنبال تاکسی بدوم و بگویم که مرا هم سر راه در میدان هفتتیر پیاده کنند. اما منصرف میشوم. به ساعتم که نگاه میکنم، نیم ساعت است منتظر تاکسی هستم.
- هفتتیر ...
- آقا هفت تیر ؟!!
April 12, 2006 03:37 PM ■ Comments (3)
نظرات :
به به !
خوب زد تو پرت ! خدايي خوب نبود .ولي انصافا قشنگ بود به قول استادمون: واجه واجه ي قشنگي بود .
به اميد اينکه به هفت تير برسيد...
مريم | April 18, 2006 07:54 PM
خوب تغيير جنسيت بده راستي مشکل من و تو با اين هم حل نميشه پس بايد بازم زير افتاب و بارون منتظر بمونيم
امير حسين | April 13, 2006 04:41 PM
خيلي خوب نوشتي. ولي نگفتي چرا منصرف شدي. به تاکسيه نرسيدي يا ....؟!
UN | April 12, 2006 08:00 PM

