▐ هنوز هم کمی عید هست
توی حیاط وسطی بازی میکردیم. هیاهو، داد و بیداد، سوختن و باختن، قاهقاه بردن، گرچه کمتر از یک ساعت به تحویل سال مانده بود، اما برای ما بچهها، نیمساعت هم نیمساعت بود. دور سفره همه گرد مینشستیم، بزرگتر مجلس قرآن برمیداشت و چند آیهای میخواند. بعد هم دلنگ دلنگ ساعت و بوسه و خنده و اذیت کردن ماهی توی تنگ. سبزهها هم آن روزها سبزتر بودند. ماهی تنگ هم قرمزتر بود. قشنگترین قسمتش هم عیدی بود. یادم هست که دهنمان آب میافتاد برای صدتومانی نو. بودجه آنقدر نبود که سبزیپلو با ماهی بخوریم. شام برنج و خورش بود و مقداری ماهی تن، که بوی ماهی هم توی سفره باشد. بعد هم بدو بدو روی بهارخواب و هزار جور بازی مندرآوردی.
وای بهارخواب ... این قسمتش را دوست دارم دوباره مرور کنم. بهترین خوابهایم را توی بهارخواب مادربزرگم دیدهام. بزرگتر که شدیم، گفتند سوسک زیاد شده و نمیشود توی بهارخواب خوابید. و همان شد که دیگر توی بهارخواب نخوابیدیم. داشتم میگفتم؛ تشک پهن میکردند توی بهارخواب و دور تا دورش را چادر میزدند. مردها توی بهارخواب و زنها توی اتاق. ما بچهها اما فارغ بودیم از این که مرد هستیم یا زن. میوه میآمد و مرتب مینشستیم برای میوه خوردن. و بعد هم چای میآمد که به ما بچهها نمیدادند و میگفتند که بچهها شبها نباید چای بخورند. ما هم یواشکی و نوبتی میرفتیم سر سماور و به اندازه یک قلپ چای میخوردیم. بعد ردیف میشدیم و میخوابیدیم روی تشکهای به هم چسبیده. بعدها که بزرگتر شدیم، گفتند دخترها و پسرها باید جدا بخوابند و دیگر نشد که ردیف بخوابیم توی بهارخواب. عیدیهایمان را میگذاشتیم توی جیب پشت شلوار و صبح کلی غصه میخوردیم که عیدیهایمان مچاله شدهاند.
سال نو شده بود و ما خیلی خوشحال بودیم که داریم یک سال بزرگتر میشویم. نمیدانستیم که بلوغ، پرتمان میکند به آستانه شهر شلوغ، وادارمان میکند به تزویر و دروغ. نمیدانستیم که شلوار پاره من و دامن گلگلی تو را از ما میگیرند و ... بگذار حرفهای خوب بزنم. دم عید است و چه کسی میداند، شاید شب عید دیگری برایم مقدر نبود که حرفهای امشبم را برایت بنویسم.
امروز اما، دیگر عید آن همه بوی خوب ندارد. آن همه گرمی ندارد. اما هنوز تهماندهای مانده است. هنوز هم یک ماهی قرمز پرورشی توی تنگ داریم و هنوز هم فرهاد صدایش توی خانه است. «شادی شکستن قلک پول، وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد، بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب، با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم».
آجیل سر سفره نداریم چون اربعین است. دلم خوش است که هنوز هم امام حسین هست. هنوز یکی از مادربزرگهایم زنده است. هنوز سر سفره قرآن هست. دیوان حافظ هست. یکی هست که قرآن بخواند. بهارخواب نیست اما سبزیپلو با ماهی میخوریم. یکی از مادربزرگهایم نیست اما .... چه بگویم. به جان تو جای بعضی چیزها با هیچ چیزی پر نمیشود. الان که این را مینویسم، کمی بغض دارم و یک دنیا عجله. چون فقط نیم ساعت تا تحویل سال مانده و هنوز هم مثل آن روزها برایم نیم ساعت هم، نیم ساعت است.
March 20, 2006 09:40 PM ■ Comments (10)
نظرات :
دست نوشته هاي قشنگي دارين. سال نو مبارک.
آرش | March 23, 2007 04:03 AM
سلام . عيدتون مبارک باشه . سال خوبي داشته باشيد !
ديوانه عاقل نما | March 22, 2006 07:03 PM
آقا حسين گل..عيدت خيلي مبارک..نوشتت منو برد يه بار ديگه به بچگي ها! به حياط مامان بزرگ..به چاي قند پهلو..به شيريني هاي خونگي خوشمزه اش..به شيطونيها..به..!
اميدوارم سال نو سالي پر از زيبايي و موفقيت باشه برات
پيروز باشي و سربلند.
مونا | March 22, 2006 11:30 AM
سلام. عرضی نیست جز تبریک سال نو و شروعی دوباره. سالی پربار و نیکو برایتان آرزومندم. یا علی
محسن حسینیان | March 22, 2006 11:19 AM
لحظه هاي به جا مانده از آن همه لحظه اي که گذشته.. مادربزرگهايي که خيلي وقت است با آن لباسهاي و ترانه هاي محلي رفته اند.. همبازي هاي بچگي غريبه اند ديگر.. ديوارها بالا رفته.. اما دلخوشي ها کم نيست.. هنوز نان گندم خوب است.. و هنوز..آب مي ريزد پايين..اسبها مي نوشند..
ريحون بنفش | March 22, 2006 03:23 AM
قسمت نشد ....
زنگ هم زدم اما ...!!!
مهم نيست دوست عزيزم ...
سال نو مبارک ....
کمي نگرانت هستم ...
بايد به طور مفصل برايت شرح دهم ..
امید محدث | March 21, 2006 11:47 PM
سلام عيد مبارک و ممنون به خاطر لطفت. اميدوارم سال خوبي داشته باشي
azam | March 21, 2006 01:04 PM
حسين خان سال نو مبارک. شاهزاده سرطانيم که اين شکلي شدم. راستي کامنت ميخوره نوشته هات يا فقط بايد خوند. نوستالوي زدي. يادش به خير . من فکر ميکنم عيدي رو يادمه که يه کيف دکتري از بابا و مامانم هديه گرفتم که صورتي بود و توش پر از گوشيو چکش پلاستيکي و درجه و چيزهاي پزشکي بود. يادش به خير همون لحظه بمباران شروع شد و همه چيز رو کنار سفره رها رکديم پريديم پايين تو زير زمين. همون ساختمانهاي ده طبقه ي سه راه آذري که سيصد و سي خورد به يکيشون.
شب نويس | March 21, 2006 09:13 AM
اين سبک نوشته هاتون خيلي زيبا هستند اينم خيلي به دلم نشست آرزه واقعا خاطرات کودکي هيچ وقت دوباره برنميگردند و هر سال دريغ از پارسال
مهسا | March 21, 2006 08:05 AM
زندگي يعني: يکسال پريد!! از چه دلتنگ شدي؟....
سال نو مبارک باشه!! اميدوارم سال خوب و متفاوتيو آغاز کنين
آره موافقم! هنوز هم انگار کمي عيد هست!
ولي حسي نيست
مجالي نيست
هيچ نيست
طناز امين | March 20, 2006 11:14 PM

