▐ به جان تو

لحظه دیدا نزدیک است
باز من دیوانهام، مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونهام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل ...
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است.
فقط دو سه جا بروم، دو سه نفر را ببینم، دو سه کار نکرده دارم و دو سه حرف نگفته، بشمار ۱۰ ... ۹ ... ۸ ... ۷ ...۶ ... تا به صفر برسی، من رسیدهام. به جان تو که جان منی.
February 16, 2006 12:11 PM ■ Comments (2)
نظرات :
مهسا جان اوني که بايد بفهمه حتما فهميده حالا اينکه من و شما نمي فهميم امري جداست . در ضمن به قول حسين اينجا چهارديواري اختياريشه درسته؟
فرشته | February 20, 2006 05:12 PM
با بعضي مطالبت خيلي خوب ارتباط برقرار مي کنم اما واقعا بعضي را نمي فهمم مثلا منظورت از اين نوشته چي بوده است چه چيزي مي خواهي بگويي چه نفعي اين نوشته ات براي خواننده دارد به اين ها فکر کردي و اين را نوشتي ؟
مهسا | February 20, 2006 11:41 AM

