دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

< >

فرهنگ شکم‌بارگی

چهارشنبه ۲۸ دی ۸۴

5


زمانی که در مسکو زندگی می‌کردم، همسایه‌ای داغستانی داشتیم به نام «اوزلیپاد» که هر وقت فرصتی می‌شد و به ایران می‌آمدیم، برایش یک سوغاتی وطنی می‌بردیم. یک بار گز بردیم، یک بار باقلوا، یک بار پسته خندان و خلاصه هر بار تحفه‌ای مخصوص ایران. تا این‌که وقتی تصمیم گرفتیم برای همیشه به ایران برگردیم، خانم اوزلیپاد در فرودگاه و در یک فرصت مناسب که سرمان خلوت شده بود گفت ؛ «به نظر من شما ایرانی‌ها ملتی هستید که به خوردن خیلی بها می‌دهید.چون در طول این مدت، هر سوغاتی که از کشورتان برای من آوردید، خوراکی بود. آن‌هم خوراکی‌هایی که زحمت بسیاری برایشان کشیده شده بود و در یک آن خورده می‌شدند. فکر می‌کنم اگر ایرانی‌ها وقتشان را به جای این‌که صرف خواباندن تخمه در آب زعفران بکنند، به ساخت و ساز اختصاص بدهند، وضعشان از این خیلی بهتر بشود.» خلاصه یادمان آمد که یک بار دم عید، برایش آجیل پرملاتی آورده بودیم که تخم کدوهایش زعفرانی بوده است.

واقعا هم اگر منصفانه نگاه کنیم، ایرانی‌ها محوریت همه تجمعاتشان، لمباندن است. میهمانی که می‌رویم، پشت سر هم ردیف می‌شود، چای و میوه و ناهار و شام و شیرینی و سالاد و پس غذا و پیش غذا و از قضا همه هم پشت سر هم و چرب و شیرین و سرشار از انواع کلسترول و قند. انگار نمی‌شود دمی کنار هم بنشینیم و بی آن‌که چیزی بخوریم، دوکلام حرف بزنیم.

در این‌باره که دقیق شدم، متوجه شدم که فرقی نمی‌کند یک میهمانی باشد یا یک جلسه و یا حتی یک جمع کوچک خانوادگی. مواد غذایی محوریت همه تجمعات است. در حقیقت نوع پذیرایی میزبان و میزان لطف و توجه‌اش، بستگی دارد به رنگارنگی خوراکی‌هایی که جلوی میهمان می‌گذارد.

در مورد مراسم مذهبی و ملی هم وضع به همین ترتیب است. عذاداری عاشورا، آن‌جا شلوغ‌تر است که غذای بهتری می‌دهد. شب قدر آن‌جا از همه پر رفت و آمد‌تر است که سحری چرب‌تری بدهد.

و به گمانم آن‌قدر این فرهنگ شکم‌پرستی در ما ریشه دار است، که به این سادگی‌ها درمان نمی‌شود. برای همین من این مطلب استراتژیک را در همین جا به پایان می‌برم، چون شرکت امروز ول‌خرجی کرده و شیرینی خامه‌ای با چای برایم آورده که سرد می‌شود. (دونقطه دی)

پی‌نوشت : انگار وبلاگ بعد از مدتی به نمودار احوالات درونی آدم تبدیل می‌شود. شرح را که به روز نمی‌کنم، دوستانم فکر می‌کنند مرده‌ام. ولی واقعیت این است که شب و روزم را گم کرده‌ام. کار و درس و امتحان و قول و قرار و سفارش و پروژه، در برابر من بیچاره به تنهایی. دیروز تمام میز کارم را به دنبال گوشی موبایلم گشتم، در حالی که گوشی دستم بود. یعنی اوضاعم این‌قدر بی‌ریخت است.

 







 


دفتر نازیسم اینم شعورشو نشون داد به جای تشکر کردن از شما اومده واسه ما اصول بافی میکنه...حتما خودشون خیلی آدمند که گوشت رو نپخته مثل وحشی ها میخورند یا از غذا پختن فقط سیب زمینی آپ پز بلدند...حیف اینهمه محبت شما نبود؟؟؟ ۲/۱۱/۸۴

محمد سلام حسين جان... ميبينم که سرت بد جوري شلوغه... سري هم اگر به من بزني خيلي خوشحال ميشم... موفق باشي.... ۲۹/۱۰/۸۴

محسن حسينيان آقا كمك خواستي بگو. به هر حال زن و بچه حواس واسه آدم نميذارند. ولي بي شوخي روي همه دوستانت حساب باز كن. ۲۸/۱۰/۸۴

babochka privet. vi tam shto sdelali? uchili? kogda? ۲۸/۱۰/۸۴

vahidoo موبايل رو بي خيال ، مواظب باش خامه گم نشه ۲۸/۱۰/۸۴

 
Home Powered by Movable type 2.64