▐ بودا شدم !
نمیدانم، شاید یک روز از این که اشعارم را در وبلاگم گذاشتم پشیمان شوم. شاید هم اصلا مال این حرفها نباشند که پشیمانی به بار بیاورند. این شعر را، زمستان ۸۲ در یک روز خیلی سرد، روی یکی از نیمکتهای برف گرفته یک پارک سرودهام. و در زمستان ۸۳ بازنویسی و ویرایشش کردهام. نامش هم که معلوم است. دوست دارم از خوانندگانم اگر کسی با شعر به صورت فنی سر و کار دارد نقد کوچکی بکند که شاید تراوشاتم وضعیت فنی مطلوبتری به خود بگیرند. این شعر را هم تقدیم میکنم به پویا و فطرت جستجوگرش.
-----------------------------------------------------------------------
روز بود آن روز، روز اولین
آتشین وقتی غم انگیز و حزین
سیب سرخ و آن نخستین وسوسه
آدمی از عرش آمد بر زمین
آمد از عرشی که آنجا خانه داشت
در هوایش قرب صاحبخانه داشت
در زمینی که به جای قرب نور
معبد سنگی و سقاخانه داشت
ارث آدم حال نسیان بود و خواب
ارث نادانی دریا و سراب
ما شدیم آن نسل آدم زاده ای
که ازو ارثی به کف برده خراب
ظالمان سرلوحه ی عالم شدند
با زر و سیم از خدا برتر شدند
بت که چون قابیل از شیطان گرفت
سنگ و چوب افسانه ی باور شدند
من گلی بودم مرا پرداختند
از تنم بت های سنگی ساختند
چون که پیر دیر فرمان داده بود
خود مرا در پای بت انداختند
بر خلیل آتش گلستان می شود
حول نمرودی که ویران می شود
لیک من را شک و تردید بتی
کشتی نوحم گریزان می شود
شور انسانی میان جرز سنگ
گرده ام فرمان بر کفتار ننگ
بهر شاهان قبر و قصر و جایگاه
هی زند موسی مرا «تا کی درنگ ؟»
او مرا آموخت آزادی تو راست
هر چه از فرعونیان خواهی تو راست
از بت خود ساز دوری کن به شرم
که خداوند خداوندان تو راست
گفت من را کاین خدایان ابترند
از فسون و سحر و جادو کمترند
می نباشد چون بزرگی در وجود
از زر و سیمش قبایی در برند
باز هم در درد جهلی غوطه ور
یک دمی را بی حضور راهبر
از طلا گوساله ای ابلیس روی
ابلهان در پای بت بنهاده سر
خسته بودم نور در صحرا نبود
هر چه نورانی ز دنیا رفته بود
پس به بت آویختم از بی کسی
واو وجدان در عدم وارفته بود
مرده بودم که مسیح آمد مرا
نور امیدی بر این ماتم سرا
بر زمین افتاده بی بال و پری
هی زدم «کز بند خاکی ات برآ »
حرف عرفان گفت با بیچاره ای
طعنه زد بر فطرت صد پاره ای
خصم شیطان از دل مذهب رمید
بر صلیب آویختش چون مه واره ای
در میان جهل گشتم غوطه ور
بی هدایت ، بی خدا ، بی راهبر
یک دمی فرعون و نمرودم خدای
لحظه ای در پای بت بنهاده سر
مردی آمد ناگهان افروخته
با کلامی بر وجودش دوخته
گفت از ربی که تن چوبین نبود
سینه از غوغای عالم سوخته
گفت از ربی که تن چوبین نبود
چون بتان مغرور و کوته بین نبود
گفتم از شهد هدایت گفت و گفت
گفت از عیدی که فروردین نبود
گفت از حی با من فانی سرشت
شرح ابقا بر تن و جانم نوشت
داد یادم سر جاویدانه را
از گل جانم کسی دیگر سرشت
داد یادم سر جاویدانه را
پرده زد بین من و بیگانه را
چون خدایان ناتوان از من نبود
قرعه زد نام من دیوانه را
من نبودم هیچ کس جز عاشقی
بین دریا بی کس و بی قایقی
قرعه زد نام و من از جان سوختم
گشتم از بهر هدایت لایقی
سالیان بگذشت و من شیدا و مست
باز تاریخ بشر بر گل نشست
از علی تا دوزخ حلاج کش
پیکر حق چون حسین از سر گسست
بر در مسجد شدم بهر سجود
لیک روحانی نداد اذن ورود
گفت مستان را کجا ، مسجد کجا
شک نکردم پس خدا آنجا نبود
پیر فرمان داد سجده کن به خاک
تا نیفتادی به دریای هلاک
بوسه زن بر خاک مهر و جانماز
تا ببخشاید تو را یزدان پاک
شیخی آمد در برش صدها کتاب
خواندم از فقه و مصادیق ثواب
چون که گفتم مست و مسجد رانده ام
خشمگین شد شیخ و نادادم جواب
در پی اش رفتم پی آمرزشی
ریشه زد در هر دو پایم لرزشی
لرزش از مستی و بدحالی نبود
گویی از مستان نخیزد خواهشی
در پی اش بر عابدان داخل شدم
گنگ و بد حال از خودم غافل شدم
چون به صف خوردم نماز از هم گسست
شیخ گفت و من به حد لایق شدم
حد زدند از زانوان تا به سرم
درد چرم سرد در بطن تنم
تازیانه چون به هفتادم رسید
شور بد مستی پرید از پیکرم
هی زدم بر خود که «مستی ات چه شد ؟»
آن همه اشکال رنگینت چه شد ؟
تو که می گفتی من آن دیوانه ام
عرق تاریخی مجنونت چه شد ؟
پای و دل لرزان من افتادم به خاک
شعله ای دیدم به صحرا تابناک
نور امیدی اگر در خانه است
از غم دیوانه گی دل را چه باک
جانم از باران تو هستی گرفت
با هزاران دست پیوستی گرفت
تو دمیدی تا که من بودا شدم
از تو جان بی باده بد مستی گرفت
من تو را دیدم که چون کافر شدم
ملحد و بی دین به یک ساغر شدم
دیده ام چون سوخت از ماه رخت
هیچ ناخوانده کتاب از بر شدم
---------------------------------------------------------------
پینوشت : عکس از خودم.
December 16, 2005 02:55 PM ■ Comments (4)
نظرات :
بايد ازت امضا بگيرم به قول اين پاييني جوجه شيعه!
نرگس | December 20, 2005 07:35 AM
بدبختي شما جوجه شيعه ها اين است که خودتان از پس پيدا کردن راه برنمياييد و همه اش بايد اويزان يک کسي باشيد که حالا يا اسمش پيامبر است يا منجي يا امام يا ولي بشري که شما در شعرت تصوير مي کني بدبخت است از اولش بدبخت است و نمي فهمد که چپ درست است يا راست و به همين ديليل يک مليون بار راه را خطا مي رود و اخرش هم عاقبت خوشي را نمي شود برايش انتظار داشت گويي که اخرش تازه مي رسد اول خط
صحرا | December 17, 2005 05:32 PM
شعرت محشر بود.
... | December 17, 2005 09:30 AM
اگر بگويم فوقالعاده است کم نگفته ام البته منم فکر ميکنم که از لحاظ فني کمي بايد ترميم شود اما مفاهيمش خيلي به جا هستند و با دوران ما ميخوانند فکر ميکنم به جاي حرف هايي که سر ادم را درد مياوسورد اشعارتان را چاپ کنيدبهتر است
محمد حسن | December 16, 2005 10:18 PM

