▐ همین جوریات را عشق است رفیق
نمیدانم چرا این تفکر در من نهادینه شده است که هر چه در اطرافم هست و آن را نمیپسندم، لزوما باید در آن تغییری ایجاد کنم. حتی در مورد آدمها هم این شکلی فکر میکنم. دیروز که ساعتی با تو بحث کردم بر سر این که باید تغییر کنی، دم رفتنت وقتی که از دور نگاهت کردم، با خودم گفتم چرا باید رفقایم به خاطر من تغییر کنند.
مثلا خود تو، درست است که گاهی مزخرف میشوی، خوب به جایش خیلی وقتها هم مثل ماه میمانی. اصلا بیخیال تغییر. همین جوریات را عشق است رفیق.
خارج از بحث : دیروز فهمیدم که پدر یکی از همکارانم هم در هواپیمای سقوطی بوده است. از این که میبینم مرگ اینقدر نزدیک میآید و عرض اندام میکند، هم میترسم و هم لذت میبرم. دیگر نمیشود گفت «ای مرگ، چهره آبیت پیدا نیست.»
December 11, 2005 08:40 AM ■ Comments (6)
نظرات :
عکس: امين افشار
امين | December 18, 2005 09:58 AM
نميدونم چرا نيومد؟ همين نزديکياس بپا نگيرت.(ازرائيلو مي گم :دي)..اگه تو واقعيت زندگي کني حتما به فکرشي مرگ
سبا | December 16, 2005 01:55 PM
مرگ اگر مرد است گو نزد من آي تا در ْآغوشش بگيريم تنگ تنگ ........
من ز او جاني ستانم جاودان او ز من دلقي ستاند رنگ رنگ ....
باران | December 14, 2005 06:40 PM
اون عشق بود داداش که چهره آبیش پیدا نبود
s | December 14, 2005 09:33 AM
سلام
من هم با نظر طناز موافقم.از شخصي نويسي هاي شرح هيلي خوشم مي آيد!
آيلار | December 14, 2005 03:07 AM
سلام
شرح هم يه خورده تغيير کرده ها نه؟
شخصي نويسي هاش رو چقدر دوست دارم!!
يه جورايي با حالن!!!
موفق باشين
طناز امين | December 13, 2005 06:48 PM

