|

کسی میآید کسی میآید کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست !
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت و روز به روز بزرگ میشود، بزرگتر میشود
کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی کسی از آسمان توپخانه در شب آتشبازی میآید و سفره را میاندازد و نان را قسمت میکند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند و شربت سیاهسرفه را قسمت میکند و نمرهی مریضخانه را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند ... و سهم ما را هم میدهد من خواب دیدهام ...
پینوشت : عکس از خودم، شعر از فروغ.
|